ترنم
لينک دوستان
3
1
5

چهارشنبه شب مامانی و باباجون موفق شدند به شما پستونک بدهند.آخه شب قبل از ساعت 1:00تا6:30 گریه میکردی و میخواستی شیر بخوری.اما بعلت خوردن شیر زیاد دل درد شدی و مرتب استفراغ کردی.

خدا را شکر امشب بعد از ساعت 23:40 فقط ساعت 3:30 بیدار شدی و تا 6:15 خواب بودی.فقط ساعت 3:30 که بیدار شدی، نیم ساعتی بعد از شیر خوردن گریه کردی و نمیخواستی پستونک بخوری که هرجوری بود به خوردنت دادم کمی هم استفراغ کردی.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شب پیش از ساعت 1:00 تا 6:30 بیدار بودی و روی هم رفته فقط نیم ساعت خوابیدی و گریه میکردی.مرتب میخواستی شیر بخوری اما بعد از هربار شیر خوردن استفراغ میکردی.حتی شربت گرایپ میکسچر و آبجوش نبات وعرق نعنا هم بهت دادیم که اونم رو استفراغ کردی.بالاخره ساعت 6:30صبح خوابیدی و تا ساعت 10:30 خواب بودی که با تعویض پوشکت بیدار شدی و کمی شیر خوردی.دوباره خوابیدی و ساعت 16:00 هم کمی شیر خوردی.من و بابا تصمیم گرفتیم شما رو برای سونوگرافی معده پیش دکتر نفیسی مقدم،سونوگرافی دی-بلوار طالقانی،(همون مرکز سونوگرافی که دکتر منوچهری معرفی کرده بودند) ببریم.خانم منشی گفتند یکساعت باید از شیرخوردنش گذشته باشه و سه نفر که رفتن داخل نوبت شما میشه.ساعت 18:30 شده بود رفتم سئوال کردم چرا نوبت ما نمیشه گفت:باید شیر بخوره و کاملا معده اش پر باشه.بعد یه اتاقی رو بهم نشون داد تا بهت شیر بدم.اما حدو 20 دقیقه هر کاری کردم بیدار نشدی.خونه مامانی(مامان ثریا) رفتیم و طبق معمول وقتی پوشکت رو عوض کردم بیدار شدی اما این بارکمی چشمای قشنگتو باز کردی و دوباره خوابیدی که بابا صورتتو شست تا خوب هوشیار بشی و شیر بخوری.به هزار زحمت کمی شیر خوردی و دوباره به سونوگرافی دی رفتیم.دکتر گفتن نباید کاملا خواب باشی.بابا شما رو بالا پایین انداخت منم دست و پاهاتو مالیدم اما بیدار نشدی.بعد ازاینکه کمی از ژل روی شکمت کشیده شد چون خنک بود کمی گریه کردی وبه زور یه ذره چشماتو باز کردی و دوباره بستی.دکتر گفت کافیه.بعد از 10 دقیقه معاینه گفتن خدارا شکر مشکلی نداری.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دوشنبه 22/12/1390 خونه مامان راضیه بودیم که شما رو به پهلوی چپ خوابانده بودم که یه وقت دیدم به سمت راست غلتیدی.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

15 روزگی باید شما رو برای اندازه گیری قد و وزن و دور سر به درمانگاه میبردیم.به درمانگاه اکبری مراجعه کردیم.اندازه گیریها رو انجام دادند ولی پرونده تشکیل ندادند و گفتند باید به درمانگاه نزدیک محل سکونت خود مراجعه کنید.

شنبه 20/12/1390 شمارو به درمانگاه بردیم:

شماره پرونده:1886 – وزن : با لباس 3950 گرم ولی در کارت 3800 رو علامت زدند-قد : 52 – دور سر : 35

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

یک ماهگی ترنم و تولد خاله فائزه:

جمعه 19/12/1390 همه به دربرز رفتیم چون بابا برای عمه فاطمه جان مراسم روضه گرفته بود.

پانزده روزگی(4اسفند90) :

به درمانگاه اکبری مراجعه کردیم.قد:52cm - وزن : 3200gr

درمانگاه ویتامینA+D (روزانه 25 قطره) جهت مصرف دادند.البته 5روزگی که پیش دکتر حجت رفته بودیم مولتی ویتامین تجویز کرده بود به اینصورت که از 5قطره شروع کنیم تا به 25 قطره برسیم.

عکسهایی از عزیز دل مامان تو این ماه:

زمان ترخیص از بیمارستان

الهی بمیرم زردی گرفتی

چقدر ناز خوابیدی

قربون اون نگاه قشنگت

دوباره خوابی!

دستکشهای کوچولو

موهای مشکی

ترنم با لباس نوزادی مامان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

چهارشنبه شب 17/12/1390 من و شما و مامان راضیه بهمراه خاله فرزانه به خونه مامانی رفتیم.دایی حسین هم به نه‌نه بی‌بی خبر داد که بیان و نویره شون رو ببینن.دایی محمد هم (دایی مامان راضیه) اتفاقی به اونجا اومدن و شما رو دیدند.

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

بعد از کلی مشورت تصمیم گرفتیم که امروز دوشنبه 15/12/1390  شما رو پیش دکتر منوچهری (درمانگاه حضرت قائم)ببریم.چون دیشب ساعت 1:30 خوابیدی و دوباره ساعت 3:30بیدار شدی و تا ساعت 6 صبح گریه میکردی.نمیدونستیم پاهات میسوزه یا دلت درد میکنه.بهر حال پاهاتو شستیم و کرم زدیم.شیر هم خوردی ولی مرتب استفراغ میکردی.موقع شیرخوردن هم خورخور  میکردی و بینیت هم گرفته بود که با قطره تمیز کردیم.موقع شیر خوردن کنار گوش راستت را مالیدم که آروم شدی و شیر خوردی و خوابیدی.ساعت 8:00با درمانگاه تماس گرفته و نوبت 12:30 رو بهمون داد.باباهم که سردرد بود سرکار نرفت.دکتر گفت دو حالت وجود داره یا رفلاکس معده است یا اینکه حنجره بعضی بچه ها موقع شیرخوردن صدا میکنه.فعلا قطره دایمیتیدین رو براش مینویسم اگه بهتر نشد یک سونوگرافی انجام بدین و جوابش رو برام بیارین تا بهش دارو بدم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

 سه شنبه 9/12/1390 آماده رفتن به خونه مامان بزرگ بودیم که مطابق هر روز زنگ زد تا حالتو بپرسه و ببینه که دیشب خوب خوابیدی یا نه.بعد دایی علی گوشیو گرفت و گفت که عمه فاطمه جان دیشب ساعت 3:30 فوت کردند.خیلی ناراحت شدم و گریه کردم.خدا رحمتشون کنه ولی راحت شدن چون 6ماه بود که روی تخت خوابیده بودن.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دوشنبه 08/12/1390 اولین بار ساعت 20:30 مامان و بابا شما رو حموم بردند؛البته بابا شما رو شست و من فقط شما رو گرفته بودم.الهی دورت بگردم که اینقدر آروم بودی و حموم رفتنو دوست داری.

شکلک های محدثه

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شنبه 6/12/1390 حدود ساعت 9:00 بود که از درمانگاه اکبری تماس گرفتند تا برای آزمایش مجدد تیروئید ظرف مدت امروز و فردا به درمانگاه مراجعه کنیم چون سطح TSH باید زیر 5 باشه که 7.1 است.خدارا شکر که بابا هنوز خونه بود.دفعه قبل که از کف پای راست کوچولوت خون میگرفت اصلا گریه نکردی و خواب بودی اما ایندفعه خیلی گریه کردی.دکتر گفتند تا 10 روز دیگه (16/12)اگه باهاتون تماس گرفتم که مراجعه میکنید و دارو بهش میدیم تا برطرف بشه در غیر اینصورت 10/01/1391 جهت گرفتن جواب مراجعه کنید.

بعد هم رفتیم خونه مامان راضیه.شب که اومدیم خونه خیلی گریه کردی.پاهات رو شستیم شاید که پاهات میسوزه اما همینطور تا ساعت 12:00  گریه میکردی .بابا به مامان فاطمه زنگ زد که گفتند آب جوش نبات و چند قطره عرق نعنا بهت بدم.تو شیشه درست کردم و بهت دادیم.خوردی و بعدش هم شیر خوردی و بالاخره ساعت 2:30-3:00 بود که خوابیدی و تا صبح ساعت 7 بیدار نشد.وقتی گریه میکردی بابا بغلت کرده بود شاید باد تو سینه ات باشه .مرتب سرتو بلند میکردی و گردن گرفتی.دستتو هم میخوردی.الهی فدات بشم.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

بابا جوون –خاله فائزه –دایی علی-دایی احسان-خاله فرزانه-عمو محسن-مامان فاطمه-بابا بزرگ-مامانی –دایی و خاله فرشته : پنجشنبه 20/11/1390

عمه مریم - عمو وحید-احسان-پرنیا-عمو مهدی-عمو میثم :جمعه 21/11/1390

خاله مهدیه –عمو مرتضی- امیررضا :جمعه 28/11/1390

عمه عصمت –سمانه-سمیه-بی بی خدیجه- سکینه-زهرا-رباب-سید علی و خانمش :29/11/1390

آقا(هوشنگ جان): پنجشنبه شب 27/11/1390

عمو بمانعلی-افسر-بچه های عمه مرضیه(لیلا-ریحانه-سعید و خانمش-مرضیه-محدصدرا) :30/11/1390 یکشنبه شب

عمه فخری-اعظم-فاطمه خانم-منصوره-محمدرضا و خانمش-خانم علیرضا و دوتا پسرهاشون : پنجشنبه 04/12/1390

راضیه (خانم حسین عمه رباب) و الهام (دخترشون) و دانیال :چهارشنبه 17/12/1390

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

03/12/1390 شنبه برای اولین بار به خونه مامانی(مامان ثریا) رفتیم.دایی حسین و مامانی و آقا از دیدنت خوشحال شدند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دوشنبه شب 01/12/1390 برای اولین بار به خونه مامان بزرگ رفتیم . عمه مریم و احسان و پرنیا و عمو میثم هم اونجا بودن که همگی از دیدنت خوشحال شدند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 28/11/1390 مامان راضیه – مامان فاطمه – بابا بزرگ– عمه مریم- خاله مهدیه – عموها – احسان – پرنیا و امیررضا به دیدن شما اومدن.( امیررضا سرما خورده بود) مامان فاطمه شماروشستن و مامان راضیه هم لباساتو تنت کردن.دست هر دوشون درد نکنه.

شب هم بابا بزرگ و عمو محسن و خاله ها و دایی ها  اومدن دیدن شما.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

چهارشنبه صبح 26/11/1390 موقعی که بابا به سرکار میرفت (ساعت7:30)برای اولین بار بهمراه مامانی به خونشون رفتیم.خاله فائزه دم در خونه موقع رفتن به مدرسه شما رو دید.باباجوون و دایی ها هم به استقبالت اومدن.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

می خواستم کمی از زحمتهای مامانی؛مامان راضیه؛ برات بگم ( تو پرانتز بگم که خودش دوست داره اینجووری صداش کنی و تو هم حتماً همین کارو می کنی  ) نمی دونی که مامان جوون با اون کمر درد و سردردو هزارتا مشکلی که داره چقدر این مدت برای من و تو زحمت کشیده.

از همون روزی که به دنیا اومدی تو بیمارستان تا همین امروز نمی دونی که چقدر به من و تو رسیده و تر و خشکمون کرده .... نمی دونی چقدر برای تقویت من و بالتبع تو غذاهای مقوی درست کرده و نذاشته من دست به سیاه و سفید بزنم.

می دونم که هیچ وقت نمی تونم زحماتشو جبران کنم ولی از همینجا بهش میگم مامان جوون دستتو می بوسم و امیدوارم که تو هم همیشه قدرشناسش باشی دخترگلم  .

از زحمتهای بابا جونم به خاطر این سیسمونی فوق العاده که هیچی توش کم نذاشته یه دنیا ممنونم و همیشه قدرشناس زحمتهایی که برامون کشیده و میکشه هستم 

نمی دونی که همین چند روزه چقدر تو دل مامان و بابا و مامانی و بقیه جا باز کردی هممون یه کوچولو که ازت دور میشیم زودی دلمون برات تنگ میشه .مامانی که میگه وای من برم خونه خودمون چیکار کنم همش دلم برای تو تنگ میشه.

مامانی که خونه رفته بود هر شب دست و پای باباجون رو میگرفت و میگفت رو بچه ام نیفتی مرتب خواب میدید که من دارم دست یا پامو روی تو میزنم.مامانی و باباجون هم حتما باید تو رو هر روز ببینن خیلی دلشون برات تنگ میشه حتی تلفنی خاله ها و مامانی باهات حرف میزنن اینقدر دقیق گوش میدی و لباتو غنچه میکنی.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

صبح چهارشنبه 26/11/1390 بند ناف شما افتاد.روز قبل مامان فاطمه اومده بودن تا اگه بند نافت افتاده شما رو حموم ببرن که متاسفانه نیفتاده بود.اما من رو مامان راضیه حموم بردند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

چهارشنبه 26/11/1390 شناسنامه شما رو بابا گرفت و شما هویت دار شدی.دفترچه تامین اجتماعی شما هم صادر شد.بابا دنبال کارهای بیمه تکمیلی هم رفت.

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

صبح یکشنبه 23/11/1390 جهت انجام آزمایش تیروئید به اتفاق مامان راضیه به درمانگاه اکبری رفتیم.

امروز بابا برات دماسنج - رطوبت سنج- عرق کاسنی خرید.

ساعت 14:00 هم بعلت زردی شمارو پیش دکتر امیرمحمد حجت بردیم.داروها رو تا تاریخ 30/11/1390 بهت دادیم و خدا را شکر خوب شدی.تو اینمدت مامان راضیه خیلی زحمت کشیدن و مرتب دست و صورتتو با عرق کاسنی می شستن.برای من هم شربت عرق کاسنی- آبگوشت خروس-سوپ و .. درست میکردند.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

حدود ساعت 12:30 بود که شما پا به خونه گذاشتین.اولین کسیکه به دیدن شما اومد باباجون (بابا حسین)بودند.ظهر خاله فرزانه خونه مامانی ناهار پخته بودن(خورشت کرفس) و چون عروسی داشتن بعد از عروسی با عمو محسن اومدند.خاله فائزه و دایی علی و احسان هم چون عجله داشتن و میخواستن شمارو ببینن، خورشت کرفس رو آوردند خونمون و همگی ناهار اونجا بودن.شب هم مامان فاطمه و بابا بزرگ (بابا حسن)و دایی حسین و مامانی و خاله فرشته به دیدن شما اومدن.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

بعدا یادداشت میکنم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

تست حاملگی – دکتر سلطانپور - آزمایش خون  و سونوگرافی داخلی جهت بررسی

 

 حاملگی خارج از رحم ( اولین سونوگرافی و لحظه ای که متوجه شدیم شما تو دل مامانی) : در تاریخ 1390/04/07 - تولد خاله فرزانه

 

 

 

 

 

سونوگرافی تعیین جنسیت : سونوگرافی فرزانه لشکری ( 80درصد دختره) در تاریخ 1390/06/15

 

 

آزمایشات سلامت جنین : بیمارستان مادر در تاریخ 1390/06/16

 

 

 

 

 

 

سونوگرافی سه بعدی : سونوگرافی فلاح در تاریخ 1390/07/19

 

 

 

 

سونوگرافی دکتر نقیبی ( به جای دکتر کریم زاده )

 

 

آخرین سونوگرافی : توسط دکتر ارجمند ( زایمان بصورت طبیعی ) در تاریخ 1390/10/23

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز