ترنم
لينک دوستان
3
1
5

دوستان عزیزم ، تبریک به مناسبت حلول ماه ربیع الاول و تسلیت به مناسبت روزهای گذشته که مصادف بود با رحلت حضرت رسول اکرم(ص)وشهادت امام حسن مجتبی(ع)وشهادت امام رضا(ع) را پذیرا باشید.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

این عکس زمانی بود که از مهدکودک به خوان دوحد به همراه همکارارن مامان رفتی

این عکس ها هم خانم بیکی برام بلوتوث کردند

 

لباس خرگوشی

 

دست زدن

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

نفس مامان شما امروز یازده ماهه شدی.کلی برای خودت خانوم شدی.الهی فدات بشم.

 

کارهایی که تو اینماه انجام دادی

دوشنبه20آذر:امشب کلی با بابا ماشین بازی کردی

چهارشنبه22آذر:

گفتن "بوبو" و "بوف " یا "اوف"

دست راستت رو کنار سرت گذاشته و سلام میکنی.البته دست هم میدی.

پنجشنبه 23آذر:

باز کردن کشو زیر اجاق گاز

درضمن موقعیکه جلوی یخچال برای خوردن آب میریم اگه آب خواسته باشی خیلی حرکات و صداهای موزون تو خودت در میاری.

اگه در یخچال هم باز باشه سریع خودتو به اون رسونده و جلوی یخچال میایستی.

جمعه24آذر:

گفتن " بَه بَه "

موقعکیه باباحسن بادستهاشون بهت اشاره میکنن که برقصی ، بشکن میزنی و گاهی هم دست میزنی.

کشو کمد لباساتو باز کردی.اما فقط یکی دوتا از لباسهاتو بیرون آورده و دوباره سرجاشون گذاشتی معلومه که مثل مامان منظمی.

امروز صبح هم در کمدلباساتو باز بود که رفتی داخل کمد و یکی از عروسکهاتو پسند کردی.مرتب اونو بغل کرده و میبوسیدی.پستونکت روهم بهش تعارف میکردی.این عروسکت هم در حال بشکن انداختنه و موقعیکه فشارش میدی میخونه ،توهم ذوق کرده و بشکن میزدی.

شنبه 25آذر:

امروز خیلی برام شیرین زبونی کردی:بابا-مامان-دَدَ-بوف-جیسه(وقتی رادیاتور شوفاژ یاجلوی گلدون یا بخاری خونه مامان راضیه میری بادست اشاره کرده و مرتب تکرار میکنی بوف یا جیسه)

بشکن انداختن با دو تا انگشتهای هر دو دستت-رقصیدن جدید(به اینصورت که با ریتم تند ،چهار دست و پا تند تند روی دست و روی دوتا پاهات میای و نینای میکنی)

یکشنبه 26آذر:

وقتی با کامپیوتر کار میکردم دو زانو جلوی من ایستادی و دستت رومانند خداحافظی کردن تکون دادی تا بهت نگاه کنم.الهی قربونت برم.مامان هم که جلوی کامپیوتره داره وبلاگ و عکسهای قشنگت رو مرتب میکنه.

امروز عروسکت رو تو بغل فشار داده و مرتب به پشتش میزدی.

دوشنبه27آذر:بشکن زدن دو دستی

سه شنبه 5دی:گفتن "بوپ" یعنی توپ

چهارشنبه 6دی: قبلا دست میزدی اما امروز دستهاتو کامل باز میکنی و محکم بهم میزنی قربون اون صدای تپ تپ دستت.راستی به عروسکت هم شیشه تعارف میکنی.

پنجشنبه7دی:یک انگشتی دست میزنی،آخه دایی علی بهت یاد داده وقتی ایشونو میبینی شروع میکنی به یک انگشتی دست زدن.خاله فائزه رو که میبینی شروع میکنی به بشکن انداختن و نینای کردن؛خلاصه هر کسیو یه جوری میشناسی.

جمعه8دی: موهاتو با برس شونه میکنی.کافیه دستت به سشوار برسه اونو جلوی صورتت میگیری.

شنبه 9دی:کف دستهاتو بطرف بالا ودستهات در کنارپهلوها تکون میدی به نشانه کو.گوشی تلفن رو برمیداری و یه صداهایی از خودت درمیاری به معنای الو.

امروز برای اولین بار وقتی به حالت خوبیده بودی بلند شده و نشستی.

دوشنبه 11دی:بعد از ناهار جلوی تلوزیون دراز کشیده بودیم که نمیدونم شاید یک یا دقیقه نشد که چرتم برد که یک دفعه با صدای یا علی بابا از خواب پریدم و شما رو بالای مبل به حالت چهار دست و پا و آماده برای رفتن به مبل بعدی دیدیم.سریع شما رو پایین آوردیم خدا را شکر که بابا با صدای شما،گفتن بابا،بیدار شده بود وگرنه خدا میدونه چه اتفاقی ممکن بود بیفته.جلوی تمام مبل ها رو پشتی گذاشتم.یه میز کوتاه هم جلوی پشتی بود (بابا لب تابشو رو ی اون میذاره)از این میز بالا رفته بعد از پشتی و به بالای مبل( استیل) رسیده بودی.شیطون مامان دورت بگردم.

سه شنبه 12دی:

انگشت اشاره رو روی بینی گذاشته و هیس میگی این رو از دایی علی یاد گرفتی.

کف دستت رو جلوی لبت گذاشته و با صدایی بوس میفرستی.نمیدونی چقدر خوردنی شد.این رو هم از مامان راضیه یادگرفتی.

امروز بدلیل طول کشیدن جلسه بابا دیرتر بدنبالت اومدیم.الهی بمیرم خیلی گریه کرده و هق هق میکردی.خاله مطهره گفتند از موقعیکه خاله فاطمه رفتند داره گریه میکنه و آروم نمیشه.ببخشید مامان که دیرشد.

چهارشنبه 13دی:

صبح با مهدتماس گرفته و جویای حالتون شدم که خانم بیکی گفتند این عایشه خانوم خیلی باهوشه.پیش خاله مطهره فقط موقعی که پی پی کرده باشه میره و همینکه تعویض شد و شلوارشو پوشید، داره بای بای میکنه و میخواد پیش خاله فاطمه بره.

عصر متوجه شدیم که شما تسبیح به دست صداهایی از خودت در میاری و دونه های تسبیح رو میاندازی.خبلی ذوق کردیم بابا گفت داری الله اکبر میگی.

پنجشنبه 15دی:

یه ماهی میشه که بخاطر بیماری پرنیا (اوریون)روزهای تعطیل به خونه مامان فاطمه میریم.امروز هم اونجا بودیم که عمو میثم شما رو بغل کرده و گذاشتند لوستر رو بگیری ،کلی ذوق کرده و میخندیدی.دیکه هر وقت عمو رو میبینی بال بال میزنی بری بغلشون تا به لوستر دست بزنی.

امروز عمو مهدی و میثم و مامانی قطاب درست کردند.شما هم یه قطاب رو سریع و درسته گذاشتی توی لپت.خیلی با مزه بود.اصلا جای انگشت نبودتا اونو بیرون بیارم،دوطرف لپتو فشار دادم پرت شد بیرون.

شنبه 16دی:موقع عطسه پستونک رو بیرون اورده و بعد از اینکه عطسه کردی دو باره داخل دهانت میذاری.

یکشنبه 17دی:برای اولین بار به عمو میثم "دایی"گفتی.فردا هم که به خونه مامان راضیه رفته بودیم فقط به دایی علی دایی میگفتی.

دوشنبه 18دی:عصر خونه مامان راضیه پاتو بالای مبل(راحتی)گذاشته و رفتی روی مبل نشستی.

سه شنبه19دی:یادگرفتی نخ اسباب بازی(کادو تولد عمو مرتضی)رو میکشی و گربه راه میره.

باز و بسته کردن مشت به نشانه بیا و بده

یاد گرفتی" اَ " می کنی

تعارف کردن پستانک(اگه از کسی خوشت بیاد پستونکت رو بهش تعارف میکنی) از کارهای این ماه شما بود.

وای باید داد زدنه با عصبانیتتو ببینی خیلی عالیه

چون مرتب زیر مبلها رفته ونشسته و سرت هم به زیر مبل میخورد جلوی تمام مبلها رو پشتی گذاشتیم.مدتیه که دستت رو کنار پشتی گذاشته و راه میری.با وجو پشتیها یه روز از لابلای میزعسلی و پشتی رفته بودی سراغ شومینه .فقط یه لحظه ازت غافل شدیم دیدیم که دوتا سنگ دوطرف لپته و یکی هم تو دستت.وای از دستت کنجکاوی های تو.همه چیز رو هم که باید با حس چشاییت تست کنی.

کافیه من به دستشویی یا حموم برم بعد از بستن درب خودت رو به پشت درب رسونده و ایستاده و با دستهای کوچولوت به در میزنی و با گریه یا گفتن "ماما"صدام میکنی.

خیلی لذت داره وقتی شبا پیش ما می خوابی اینقدر از منو بابایی بالا میری و شیطونی می کنی تو اون تاریکی تا خودت خسته بشی و سرتو بذاری رو بالش و اینقدر اینور و اون ور بشی تا بخوابی وای از خوابتم که نگوو عین فرشته ها معصوم میشی و خیلی دوست داشتنی

تا صدای نماز خوندن من و بابایی رو می شنوی سریع خودتو میرسونی که مهر رو برداری و بخوری عاشق مهر خوردنی بعدشم جدیداً یاد گرفتی وقتی دیگه مهرمو برمیدارم و دست می گیرم اولش که هی سعی می کنی از دستم بگیری بعدشم جانمازو برمیداری می کشی رو سرت و دالی می کنی خیلی شیرین شدی تو.درضمن تسبیح رو هم دور گردنت میاندازی و با زدن زبونت به سقف دهان صدای "ل" در میاری یعنی "الله اکیر" .لبهات رو هم تکون میدی و با صدای آهسته داری کلماتی رو میگی یعنی نماز میخونی.الهی مامان فدات بشه.

نانای تم که حسابی به راهه در هر حالتی حتی شیر خوردن که باشی به محض اینکه آهنگی ، مخصوصا لیلا فروهر(یارشیرین)،چیزی از جایی بشنوی سریع شروع می کنی بدنتو تکون دادن و نانای می کنی

بعضی شبها سرتو میذاری رو متکای من و با صدای لالایی خوندن من تو هم شروع کردی به آواز خوندن مثل همیشه آآآآآآآآ و هی چشمات میرفت رو هم و دوباره بازشون می کردی نفسات می خورد به صورتم وای نمی تونم برات توصیف کنم که چه حس قشنگیه ،با هم و اونقدر نزدیک هم می خوابیم. شبها عادت داری با من بخوابی و تا من نیام بخوابم با بابایی خوابت نمیبره حسابی مامانی شدی واسه خودت فکر نکنم منم به راحتی دیگه بتونم تو رو تو اتاق خودت بخوابونم و ازت دل بکنم

دیگه واقعاً نمیتونم بگم که چقدر شیرین شدی تا کسی بگه دَدَ شروع می کنی به بای بای کردن فقط کافیه کسی جلوت لباس بپوشه کاری نداری چقدر غریبه باشه سریع میری بهش آویزون میشی که بری دَدَ

دیگه خیلی شیطون شدی و یک لحظه یه جا بند نمیشی همش باید مواظبت باشیم.

مکانهایی که مامان و بابا شما رو بردند

پنجشنبه23آذر: سیدعلی عمه فاطمه جان(دیدن پرشون حسین آقا)-الهی قربونت برم موقعیکه مامان راضیه حسین رو بغل کرده بودن کلی داد و بیداد راه انداخته و حسادت کردی و سریع(چهاردست و پا)بطرف مامان رفته و بغلشون شدی.

چهارشنبه 29آذر:بی بی زهرا دختر عمه فاطمه جان(دختر عمه مامان-دیدنی کربلا)

اونجا کلی بی تابی میکردی که خوشبختانه بابا شما رو گرفت و متوجه شد گرماتونه و یقه تون رو کشیده و پف میکردن و شما هم میخندیدی.یادگرفتی و یقه باباحسین رو هم کشیده و پف میکردی.الهی قربون دختر باهوشم برم.

پنجشنبه30آذر:ما هرسال شب یلدا ابتدا به خونه مامان راضیه رفته و شام رو خونه مامان فاطمه بودیم.اما امسال متاسفانه پرنیا اوریون گرفته بود و چون شماهم که واکسن یک سالگیتو نزدی احتمال مبتلا شدن به آن زیاده ،امسال به خونه مامان فاطمه نرفتیم.

شب خونه مامانی و دیدن آقا رفتیم.

جمعه1دی:هرسال خاله بابا دهه اول صفر روضه خونی(صبح)دارند.من و بابا هم که کارمندیم فقط صبح جمعه به خونشون میرفتیم.متاسفانه امسال جمعه هم بعلت دیرخوابیدن شما(ساعت3:30بامداد) ، خواب مونده و به روضه نرسیدیم.بعدازظهر هم نوبت خونه خاله (عمو رضا) بود که به اتفاق مامان فاطمه شرکت کردیم.شب هم همگی به خوان دوحد رفتیم.اونجا با دوتا بادکنک و یک دختر تپلی سرگرم شده بودی.

دوشنبه 4دی: به اصرار همکاران شما رو به اداره بردم.اولش خیلی پیش خانمها غریبی کرده و گریه میکردی اما با آقایون راحت بودی حتی بغلشون شده و پیش من نمیومدی.با گوشی تلفن و کیبردشون بازی کردی.دکمه آیفون رو زدند تا صدای بوق رو بشنوی بعد از اینکه قطع کردند شما دوباره همون دکمه رو فشار دادی همه از هوش و دقت شما متعجب شدند.وتی هم که از اتاق آقایون اومدیم بیروم مرتب با دست اشاره کرده و دوباره میخواستی بری پیششون.

چهارشنبه 13 دی:برای پختن آش به دربرز رفته و فردا صبح برگشتیم.

غذاهای که دوست داشتی و میخوردی

چهارشنبه 22آذر:خرما(دو عدد)-خیلی خوشت اومد

یکشنبه 26آذر:امروز بعد از مدتها حریره بادام با آرد برنج خوردی

دوشنبه27آذر:سرلاک گندم و موز

یکشنبه 3دی:آب لیمو شیرین و پرتقال

پنجشنبه 14دی:حریره به دونه با بادام

بستنی کاکائویی ، بستنی سنتی ، پودینگ کاپوچینو ،پودینگ کاکائو،شیرموز،پنیر ،ماست و ......کم کم تمام غذاها و طعم ها رو تجربه میکنی.

چگونه میخوابیدی

چهارشنبه 29آذر:امروز عصر تخت شما رو به اتاقمون آوردیم البته برای مدت موقت حداکثر تا عید ،آخه احساس کردم تو گهواره راحت نیستی.تو خواب هم که خیلی تکون میخوری و مرتب به پهلو میچرخی.پاهات به کناره های گهواره گیر میکنه.بیشتر اوقات هم صبح که بیدار میشم میبینم 90درجه پادساعتگرد چرخیدی و یه جورایی خودتو مچاله کردی.

یکشنبه 17دی:

 

یه اتفاق غیرمنتظره و جالب

اینکه بعد از تقریبا یازده ماه شما ساعت 12:00شب خواب رفته و تا صبح خواب بودی.البته صبح تو مهد تا ساعت 10و عصر ساعت5:30-6:00خوابیدی.

دو شنبه 18دی:امشب هم ساعت 11:بخواب رفتی.

سه شنبه 19دی:متاسفانه دوباره مطابق معمول ساعت1:45 بخواب رفتی.

اتفاقاتی که تو اینماه رخ داده

شنبه 25آذر:بعلت مصرف قرص زولپیدم(تجویزی توسط دکتر کلینیک تخصصی دندانپزشکی مهر بعلت درد دندان) تو اداره حالم بهم خورد.بابا منو به بیمارستان مرتاض برده و بعد از تزریق دو سرم، تا شب کمی حالم بهتر شد.اما تا چند روز سرگیجه داشتم و این هفته رو مرخصی گرفته و شما هم پیش مامان بوده و مهدکودک نرفتی.شنبه هم خاله فائزه و دایی علی دنبالت اومدند.

بعد از یک هفته شنبه 2دی موقعیکه شما رو آماده برای مهدکودک میکردم دفتر غنچه ها رو که باز کردم دیدم خاله فاطمه یادداشتی لای دفتر گذاشتند که نوشته شده "حداکثر تا دوشنبه مبلغ پنج هزار تومان برای گرفتن عکس شب یلدا پرداخت کنید".صبح به بابا گفتم حتما از خانم شاهدی خواهش کنند که چون هفته پیش نبودی عکس رو ازت بگیرند که یادگاری داشته باشی.خوشبختانه دوشنبه 4دی از آتلیه اومده و ازتون عکس گرفتند.

صبح شنبه با تماس تلفنی (خانم بیکی)به مهد جویای حالت شدم.گفتند خیلی برای خاله فاطمه دلتنگ شده بودی و مرتبا بغلشون کرده و ایشون رو میبوسیدی.به همه اتاقها هم که برده بودنت آخه همه دلشون برات تنگ شده بوده و برای همه ناز می اومدی آخه نازت هم اونجا خریدار داره.الهی دورت بگردم که اینقدر بامحبتی.

سه شنبه 28آذر:مامان راضیه به زحمت پایین موهای پشت سرت رو زدند آخه اجازه که نمیدی و کلی تکون میخوردی.

چهارشنبه 29آذر:امشب متوجه شدیم که اولین دندون دختر گلم جوونه زده.مامان جون مبارکت باشه.

شنبه 9دی:امروز رو من و بابا مرخصی گرفته و تمام بازار رو برای خرید سرویس طلا جستجو کردیم.بالاخره اون چیزی که مدنظرمون بود پیدا نکردیم اما یه مغازه توی پاساژ ستاره دستبند و یه دلفین زیبا رو داشت فعلا اونو خریدیم قرار شد گوشواره و انگشتر رو یه شکلی مثل ستاره دریایی ..انتخاب کرده و به دوست عمو مهدی بگیم برات بسازه.موقعیکه دستبند رو دستت کردیم مرتب به دستت نگاه میکردی از دلفین هم خوشت اومده بود و اونو میکشیدی.

اینماه به روایت تصویر:

هیچی رو سرت بند نمیشه این گیره رو هم تا نیمه کشیدی

خداحافظی کردن

الهی دورت بگردم چرا دیگه نمیخوای تو روروئک بشینی فقط کنار اون می ایستی

این تل و پاپوش رو خودم برات بافتم

دفعه اولی که هزار پا تو دیدی

در حال برداشتن کنترل تلوزیون

میخواهی تل رو برداری

وای گل پاپوشت رو کندی

قربون سلام کردنت

ترنم و عروسکش

قربون خنده ات

در حال نق زدن

خوان دوحد

نی نی دوست داشتنی من

نگاه به آینه فرش بازی

 

تعارف کردن پستونک به آدم برفی روی لحافت

اینقدر آدم برفیو کشیدی تو بغلت تابالاخره پاره شد

اینم از دستبند و سینه ریز خوشگلت

خواب ناز