ترنم
لينک دوستان
3
1
5

امروز 28 اردیبهشت ، صد روزه شدی.اولین کسی که بهت تبریک گفت عمه مریم بودند.

 

 

  • پیدا کردن شیرخشک ببلاک AR :از ساعت 21:15 تا 23:45 تمام داروخانه های شبانه روزی رو گشتیم البته تعدادی هم داروخانه خصوصی که فقط تا ساعت 22:00 باز بودند.متاسفانه پیدا نکردیم.با دکتر تماس گرفتیم که گفت بیومیل AR رو هم اگه بگیرید خوبه که اونهم پیدا نشد.
[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دوشنبه 25 اردیبهشت :

به پیشنهاد خاله مهدیه،مامان فاطمه- عمه مریم و پرنیا-خاله مهدیه و امیررضا به بوستان طوبی رفتیم.من که برای اولین بار بود به اونجا میرفتم.باغ زیبایی بود و از مدارس هم به باغ آمده بودند.کلی هم شما و امیررضا رو بغل کردند.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 22اردیبهشت برای اولین بار توی کالسکه نشستی.امروز خیلی سرحال بودی و مرتبا باصداهای موزون صحبت میکردی.

 

شنبه 23 اردیبهشت:

من و خاله مهدیه و امیررضا برای خرید کادو روز مادر به پاساژ ستاره رفتیم شما هم پیش مامان راضیه بودی آخه هوا خیلی گرم بود ترسیدم که گرمازده بشی.برای مامان فاطمه روسری و مامان راضیه کیف خریدم.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سه شنبه 19 اردیبهشت:

عزیز دلم امروز سه ماهه شدی امیدوارم هرچه زودتر بزرگ بشی.

چهارشنبه 20اردیبهشت :

امروز برای اولین بار با صدای بلند خندیدی و ذوق زدی.

من بهمراه خاله فرزانه و فائزه به گلفروشی رفته و گل خریدیم.بابا مجتبی چون همایش نظام مهندسی بود نیومد.محسن آقا و خاله فرزانه هم نیومدند.

عکسهایی از عشق مامان تو این ماه :

قربون چشمهای بسته قشنگت

قربون نگاهت

 

ترنم در بیمارستان مجیبیان(آتل به دست)

آماده ترخیص

روز بعد از ترخیص

الهی دورت بگردم

ترنم و بابا آماده بیرون رفتن

الهی دور این چشمای قلمبت برم

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شنبه 16اردیبهشت 91:

بالاخره امروز برای اولین بار یک لباس پوشیدی.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 15اردیبهشت بهمراه مامان فاطمه-باباحسن-عمو مهدی-عمه مریم-عمو وحید-عمو مرتضی-خاله مهدیه-احسان-پرنیا-امیررضا به دره گاهان رفتیم.جای عمو میثم خالی بود آخه امسال کنکور داره.انشاء... موفق میشه.

راستی از دیروز موهای سرت شروع به ریزش کردن.

ترنم بهمراه بابا:

 

ترنم و عمو مهدی:

 

ترنم بهمراه احسان-پرنیا و امیررضا:

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

امروز همه خونه مامان راضیه بودیم تا تولد دایی علی رو جشن بگیریم.خاله فائزه یک سک سک خریده و باباحسین کیک سفارش داده بود.من و خاله فرزانه و دایی احسان یکی لباس و دوتا شلوار -مامان راضیه هم تی شرت و زیرپوش هدیه دادیم.

 

شما هم بعداز حموم رفتن. لباس بافتنی پوشیده بودی.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

بدلیل سرماخوردگی و عفونت ریه واکسیناسیون دوماهگی شما (قطره فلج اطفال-واکسن سه گانه-هپاتیت ب) درتاریخ 4اردیبهشت انجام شد.

 

وزن :4450gr

قد: 56cm

دور سر : 36cm

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 8 اردیبهشت برای اولین بار به ده بالا رفتیم.هوا هنوز کمی سرد بود که لباس گرم تنت کردیم.صبح هم قبل از بیرون آمدن دو دور غلط زدی.الهی فدات بشم.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

پنجشنبه 7 اردیبهشت:

اولین بار شب تا صبح خوابیدی  البته بعد از خوردن جوشوندنی(نصف عناب-پرسیابشن-سیخ شاطره)که مامان راضیه درست کرده بودند.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

یکشنبه  3 اردیبهشت :

ساعت 12:00،شصت سی سی آب و دو پیمانه شیرخشک ببلاک AR که دکتر بعلت رفلاکس و کمی وزن تجویز کرده بودند رو بهت دادیم.

 

 

بالاخره امروز موفق شدیم تا اثر دست راست و پای چپ شما رو برای آلبوم بگیریم.

 

امروز باری اولین بار ساعت 12:10  توی گریه هات منو صدا زدی و گفتی "ماما".الهی مامان فدات بشه.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شنبه 2 اردیبهشت بعداز ترخیص از بیمارستان و خوب شدن شما به سونوگرافی دکتر بقایی پور رفته و جوابشو پیش دکتر منوچهری بردیم که گفتند رفلاکس ضعیف معده داری و همچنان امپرازول و کولیک ایزد را مصرف کنی.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

ساعت 12:30 به درمانگاه قائم رفته و مجددا شمارو پیش دکتر بردیم چون خیلی سینه ات خورخور میکرد.دکتر زیترومکس –اسپری سالبوتامول تجویز کرد.بعد از ناهار ساعت 15:00 اسپری رو زدیم که خیلی سرفه کردی و گریه میکردی که به درمانگاه زنگ زده و موبایل دکتر رو گرفتم.اما گفت ساعت 17 به بعد تماس بگیرید.تماس که گرفتم گفت شب بیامطب ببینمش و اسپری حساسیت زا نیست.

همکاران ساعت 18:00اومدن و تا ساعت 21:00بودند. خانم بهداد-یاحقی-رضایی-سلطانی-اکبرزاده-حشمتی-خارکن-اعلم-خاله مهدیه-خاله فرزانه

یه دسته گل خوشگل با عروسک و یک گوشواره براتون آوردند که دستشون درد نکنه.

 

 

 

 

بعد از رفتن آنها با بابا تماس گرفتم تا شماروبه دکترببریم.دکتر هم بعد از معاینه گفت ریه شما عفونت کرده و امشب باید بستری بشی.برگ پذیرش بیمارستان رو بهمون داد.متاسفانه فقط بیمارستان مجیبیان قرارداد داشت.به داروهات اسپری بکلومکس هم اضافه کرد.اول اومدیم خونه و لباس و پوشک و داروهای شما رو برداشتم.لباسهایم رو عوض کردم.البته دوربین رو برای گرفتن عکس روزانه شما و شارژر موبایل رو هم برداشتم.بعد خونه مامان فاطمه رفتیم که من شام خوردم و ایشون هم باهامون اومدن بیمارستان .اما بعد از پذیرش نگذاشتن که مامان باهامون بیان بالا.گفتن لباسها و پوشک هم بهتون میدیم و نیازی به آوردنش نیست.بعد از رفتن بابا و مامان فاطمه رفتیم برای گرفتن عکس از ریه شما.که خانوم گفتن به شوهرت بگو بیاد و باید دونفر باشید تا دست و پاهاشو بگیرید.بعد از تماس بابا اومد.دکتر رادیولوژی گفت ریه کمی عفونت داره.

به بخش اطفال طبقه دوم رفتیم.لباسهاتو عوض کردند و برای گرفتن رگ به اتاق دیگه ای بردنت .الهی بمیرم خیلی گریه کردی.منم با شنیدن صدات دلم ریش میشد و خیلی گریه کردم.اتاق خصوصی خالی نداشتند.شب اول تو اتاقی که بودیم دو نفر دیگه هم بودن.تو اون بسته بهداشتی یک دمپایی-پوشک کامل مای بیبی-دستمال کاغذی-لیوان-قاشق بود.بغض کرده بودی و خیلی گریه میکردی.پوشکتو عوض کردم.سرم رو هم بهت تزریق کرده و آنتی بیوتیک رو هم بهت دادند.اسپریها رو هم زدند.کمی شیر خوردی.تا ساعت 3:30 صبح گریه میکردی بیمارستانو رو سرت گذاشته بودی.همه از اتاقاشون اومده بودن بیرون.یه خانم که مسوول نظافت بود گفت بذاریدش تو ملحفه تا تابش بدیم.که با این کار کمی آروم شدی.پرستار بادکتر تماس گرفت که گفته بود 5قطره دیفن هیدرامین بهت بدهند.بعد از خوردن قطره خواب رفتی.ساعت 5:00 دوباره بیدار شدی و شیر خوردی.ساعت  6:00هم که اومدند و اسپری هاتو زدند.آنتی بیوتیک روهم تزریق کردند.یک سوم امپرازول20 روهم که تو آب حل کرده بودند بهت دادم.صبح هم پوشکتو عوض کردم.دیدم پاهات کمی خراب شده اما خیلی میسوخت و گریه میکردی. ساعت 9:00بود که تورو به خانم هم اتاقیمون سپرده و به داروخانه روبروی بیمارستان رفتم تا برات پوشک مولفیکس بخرم.یک ساعت بعد هم دایی علی اومد بیمارستان و برام حریره ای که مامان زحمتشو کشیده بودند آورد آخه منم سرماخورده بودم. دکتر ظهر دوباره به دیدنت اومدو برات دو پماد نوشت که ترکیب کرده و به پاهات بزنم.اما پرستارها چیزی بهم ندادند.سونوگرافی هم انجام دادیم.دکتر عقیلی سونوکردن و گفتن همه چیز طبیعی است و دکتر سونوگرافی شکم رو نوشتند.آزمایش اادرار و مدفوع هم داشتی که مدفوع روبهشون دادم اما ادرار چندین بار اومدن و بعد از شستنت نواری رو چسبوندند و موفق به جمع شدن ادرار داخل آن نشدیم.هربار که نوار رو می چسبوندن خیلی گریه میکردی.

موقع ملاقاتی (ساعت 14:30) بابا مجتبی – مامان راضیه-باباحسین-مامان فاطمه –باباحسن-عمه مریم-خاله فرزانه-عمو مرتضی و خاله مهدیه به دیدنت اومدند.مامان فاطمه آبگوشت و شیرینی -خاله فرزانه آبگوشت -مامان راضیه پرتقال –عمو مرتضی و خاله مهدیه عروسک خوشکل - بابا مجتبی هم شیرینی و دلستر آوردند.

 

 

 شب خیلی بی تابی میکردی آخه پاهات سوخته بود.دیگه خسته شدم ساعت 23:30 بود که به مامان زنگ زدم و گفتم نمیدونم چطوری آرومت کنم که مامان پیشمون اومدند و سشوار هم با خودشون اوردند.تا صبح گریه کردی ده دقیقه میخوابیدی دوباره گریه میکدی شیر هم نمیخوردی.مامان تورو بغل کرده و آروم میکرد منهم شیر میدوشیدم.بالاخره شب صبح شد

.ساعت 6:30 بود که خواب رفتی.مامان راضیه هم ساعت 7:30 بعد از خوردن صبحانه رفتند.

 دکتر اومدند پاهاتو دوباره نشون دادم گفتن چرا پماد نزدی گفتم کسی بهم نداده که به پرستار گفت من که نوشته بودم حتما براشون بیارید.گفتند دوباره باید سونوگرافی رو انجام بدین چون چیزی که من میخواستم رو انجام ندادند.ساعت 10-11 گفتند چیزی نخوری تا برای سونوگرافی اماده باشی.خانم لشکری کشیک بوده و تو رو سونوکردندوگفتند رفلاکس نداری.تا موقع ملاقاتی تغییری نکرد.فقط مامان فاطمه و بابا حسن و بابامجتبی به دیدنمون اومدند.آخه مامان راضیه و باباحسین و خاله ها و دایی ها به ده بالا رفته بودند. مامان فاطمه پماد سوختگی اوردند که به پاهات بزنیم.نوار روهم چسبوندند. مامان فاطمه دوباره زحمت کشیده بودند و آبگوشت سبزی پخته بودند.

بازهم نوار جدا شده و ادرار داخل آن نرفته بود.ساعت 20-21 باز گذاشته بودمت و قوطی رو گرفتم تا بالاخره ادرار جمع شد.با خوشحالی به ایستگاه پرستاری بردم.

ساعت 10 موقع تزریق آنتی بیوتیک بود وقتی پرستار اومد خیلی گریه میکردی که متوجه شد سر سوزن بیرون اومده و دوباره باید رگ بگیرند.خیلی گریه کردم و گفتم اجازه نمیدم دوباره دست بچمو سوراخ کنید.دکتر بهم گفته شنبه مرخصه یه جور دیگه بهش بدین.بعد از مدتی پرستار اومد و گفت دکتر گفته نیازی نیس و سوزن رو بیرون اورد.

 

شنبه صبح از ایستگاه که پرسیدم  گفتند کمی عفونت داره و باید دوباره آزمایش رو تکرار کنی.دوباره کمی ادرار جمع کردم.دکتر اومدند و گفتند که نیازی به تکرار آزمایش نیست و در ادرار و مدفوعت گلبول سفید دیده شده که مربوط به حساسیت به محصولات گاو است و گفت که مرخصی اما باید اسپری ها و زیترومکس رو تا یک هفته دیگه ادامه بدی.سونوگرافی هم یکبار دیگه از نظر gerd باید انجام بدی.آماده شدیم تا دوباره به طبقه پایین برای سونوبریم.پرستار تماس گرفت که خانم لشکری بودند و گفتند دستگاه این قابلیتو نداره.گفتم خودم بیرون انجام میدم و جوابشو میبرم مطب.

بعد از ترخیص به خونه مامان فاطمه رفته و بعد به خونه خودمون رفتیم.

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سه شنبه 19 فروردین:

عسل مامان امروز دوماهه شدی.خیلی خوشحالم که هر لحظه کنارتم و بزرگ شدنتو میبینم و ناراحتم از اینکه بعد از 6 ماه چطوری نبینم.سعی میکنم قدر این لحظاتو بدونم .

عکسهایی از عزیز دل مامان تو این ماه:

ترنم درحال دیدن اژدها

چقدر ناز خوابیدی