ترنم
لينک دوستان
3
1
5

شنبه20خرداد91:

صبح بهمراه بابا به درمانگاه رزمندگان رفتیم.خانم مریم قاسمی واکسن شمارو زدند.این دفعه کمتر گریه کردی.(قطره فلج اطفال-واکسن سه گانه)

 

 

خانم قاسمی گفتند هر 4 ساعت یکبار 11 قطره استامینفون تا شب بهت بدهیم که تب نکنی و دردت هم کمتر بشه.

وزن :5300gr

قد:60cm

دور سر:37.5cm

تا ساعت 4بعدازظهر تب نکردی و چون خیلی خوابالو شده بودی به پیشنهاد بابا بهت قطره ندادیم .ساعت 18که خونه مامان راضیه رفته بودیم کمی گرم شده بودی وما فکر کردیم که بعلت گرمی هوا ی داخل ماشین گرم شدی.اما مامان راضیه گفتند قطره رو حتما بهت بدیم و کمتر.8قطره استامینفون خوردی.ساعت 19 دمای بدنت 37.5 شده بود که تا ساعت20صبر کردیم و مرتب دست و صورتتو شستم که فایده نداشت اینبار 5قطره دیگه هم بهت دادیم.بالاخره تبت پایین اومد.ساعت 12 شب با اینکه تب نداشتی 11قطره بهت دادیم.ساعت 4:15صبح بود که متوجه شدم بیداری و خیلی گرم بودی.دمای بدنت به 38.2 رسیده بود.بازهم استامینفون خوردی.تا 6:00که بعد از پاشوره کردن دمای بدنت پائین اومد.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

امروز جمعه 19 خرداد شما چهار ماهه شدی.عزیزم بهت تبریک میگم.من و بابا امیدواریم که گریه های شبانه ات تمام بشه.همه میگفتن بعد از چهل روزگی تموم میشه که نشد حالا گفتن تا چهار ماهگی.بعد از خوردن قطره بیوگایا گوش دردت کمتر شد و ساعت 1:30 -2 بامداد میخوابی.دیروز قطره هم تموم شد(دوره 20 روزه).این روزها سعی میکنی که انگشت پاتو بگیری.مدتی هم هست که به خوبی شیشه شیرتو میگیری.دیگه دخترم بزرگ شده.

راستی امروز برای بار دوم به ده بالا رفتیم.کنار رودخانه راه رفتیم.خیلی خوشت اومده بود و مرتب اطرافو نگاه میکردی.(یه خورده بغل بابا حسین یه خورده هم بغل بابا مجتبی بودی)

ترنم بهمراه بابا:

دایی احسان و خاله فائزه :

 

عکسهایی از عسل مامان :

قربون موهایی قشنگت

ترنم در فرش بازی

تلاش برای خوردن پستونک

الهی دور این دستهای کوچولوت بگردم

قربون نگاهت

قربون لبخندت

ترنم و باباحسین در دهبالا(19خرداد)

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

امروز (پنجشنبه13910318) کارت پایان خدمت عمو مهدی اومد همگی خوشحال شدیم و به این مناسبت شب به پارک کوهستان رفتیم.

 

امروز برای اولین بار به عروسی رفتی.(عروسی مهدی پسر عمو محمود:پسر پسرخاله باباحسین-تالار یاقوت).اولش خوشحال بودی اما بعد شروع به گریه کردی که خاله فائزه زحمت کشیدند و آخر سالن مرتب راه میرفتند تا بالاخره خواب رفتی.

 

 

بعد از دو روز یکبار شیر مامان رو خوردی.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
  • شنبه 13910313 - خریدن گوشواره و تل سر از پاساژ ستاره-خرید کادو روز پدر

امروز برای اولین بار عینک بابا رو با دستهای کوچولوت گرفتی و انداختی زمین.

  • یکشنبه 13910314 -شب بهمراه بابا حسن مامان فاطمه عمو مهدی به غربالبیز رفتیم.این دفعه هم دو پشه صورت قشنگتو نیش زدند.

یه اتفاق خیلی جالب:  در مهریز شیرخشک ببلاک ARپیدا شد.بابا که خیلی خوشحال شده بود به مسئول داروخانه گفت هرچی که دارین بهم بدین که متاسفانه فقط دو عدد داشتند .

  • دوشنبه 13910315 - به خونه مامان فاطمه جهت تبریک روز پدر رفتیم.
  • سه شنبه13910316-چون بابا حسین ده بالا بودند سه شنبه به دیدنشون برای عرض تبریک رفتیم.مامان راضیه و بابا حسین و خاله ها و دایی ها خیلی دلتنگت شده بودند آخه سه روز بود که شما رو ندیده بودند.

امشب به دیدن زن عمو علی بتول خانم هم که از مکه اومده بودند رفتیم .اونجا خیلی گریه کردی حتی قطره استامینفون هم بهت دادیم که اثر نکرد وقتی رسیدیم خونه مامان بزرگ متوجه شدیم که گوشت درد میکنه با گذاشتن پنبه و انگور طوره خوب شد.

  • هرسال به مناسبت روز مرد برای بابا کادو میگرفتم امسال که باباهم شدند  از طرف خودم و شما لباس و کفش خریدم.امیدوارم که بابا خوشش اومده باشه.
  • برای بابا حسن شلوار مشکی و بابا حسین لباس سفید خریدیم.
[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 13910312-به دعوت دایی حسین و مامانی به علی آباد رفتیم.خیلی از اونجا خوشت اومده بود و مرتبا به اطراف نگاه میکردی.

 

 

در راه برگشت یه داروخانه شبانه روزی در تفت بود که بابا برای خرید شیرخشک به اونجا هم سرزد که متاسفانه نداشتند.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

چهارشنبه 10خرداد91:

من و بابا تصمیم داشتیم هرماه شما رو به اتلیه برده و ازت عکس بگیریم.که تا بحال بهر دلیلی موفق نشدیم.امروز چهارشنبه10خرداد من شما رو به اتلیه نجمه بردم و با چهارتا از لباسهای خوشگلت عکس گرفتیم.قرار شد یک هفته دیگه تماس بگیریم تا بهمون وقت جهت انتخاب عکس بدهند.

بعد از آتلیه به خونه مامان فاطمه رفتیم.شب هم طبق روال هفته گذشته به دنبال شیرخشک به داروخانه ها سرزدیم تا اینکه داروخانه دکتر فخار(ب شهیدان اشرف) شیر خشک بیومیل AR رو داشت و بابا هم دوتا برات خریدند.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سه شنبه 9 خرداد 91 :

موقعیکه بغلت کردم تا بهت شیشه شیر رو بدم متوجه شدم که خیلی جیش کردی و لباساتو خیسوندی .بعد از تعویض لباس چاره ای جز حموم بردن شما به تنهایی نداشتم.لباسها-حوله و حموم رو اماده کردم و شماروبه حموم بردم.دعا میکردم که اب توگوشت نره یا ازدستم نیفتی.خداراشکر به خیر گذشت و شما حموم کردی.

 

شب هم بهمراه مامان راضیه-باباحسین و خاله فائزه به غربالبیز رفتیم.اونجا خیلی پشه بود با اینکه تو کریر بودی و روتو کشیده بودیم اما دو جای صورت قشنگتو پشه نیش زد.

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دوشنبه 8 خرداد 91:

امروز خونه مامان راضیه بودیم.آقا هم اونجا بودند وقتی باهات صحبت میکردند مرتبا براشون لبخند میزدی.

موقعیکه باباحسین شیر رو بهت میدادند خودت با دستهای کوچولوت شیشه رو به تنهایی گرفتی و تا تهشو خوردی.الهی فدات بشم.

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
  • یکشنبه 31اردیبهشت:

       عزیز دردونه ، مرتبا دست راستت رو روی دست من میزدی فکر کنم دست راست باشی.

  • سه شنبه 2/3/1391 -مراجعه به دکتر منوچهری بعلت تب:

صبح احساس کردم خیلی دست و صورتت خیلی گرم شده که با گذاشتن تب سنج روی پیشونیت دمای بدنت 38 درجه بود.حتی با شستن دست و صورتت هم دما پایین نیومد.البته ساعت 10:00بود و هنوز کولر روشن نکرده بودم و دمای اتاق هم 28 درجه بود.کمی هم صدایت گرفته بود و سه تا عطسه کرده بودی.عصر روز قبل هم 8تا عطسه کردی.با درمانگاه تماس گرفته و برای ساعت 13:30 نوبت گرفتم.دکتر بعد از معاینه گفت دمای بدنت 36.5،کمی هم خور خور میکنی که با قره کلرید سدیم برطرف میشه.گوشهات هم مشکلی نداره درصورت داشتن تب شربت آزیتروسن و سیتریزین رو بهت بدیم.البته آزمایش کشت ادرار هم نوشت که اونو انجام بدیم.وزن شما 5.250 و دور سر 38 بود.دکتر گفت تا 4.5 -5 ماهگی باید شیرخشک ببلاک ARرو ادامه بدی تا رفلاکست برطرف بشه در ضمن وزنت هم خوب بشه.شربت روی و مولتی ویتامین رو هم مصرف کنیم.نمونه ادرار رو به آزمایشگاه کسری بردیم و جواب تا 48 ساعت دیگه آماده میشه.

  • چهارشنبه3/3/1391 :

تماس دکتر منوچهری جهت احوالپرسی شما و اینکه تب کردی یا نه.تماس آزمایشگاه بعلت اینکه نمونه مناسب نبوده و باید دوباره نمونه ادرار رو ببریم.

  • جمعه 5/3/91 :

حموم رفتن در خونه خودمون

  • شنبه 6/3/1391 :

گرفتن نمونه مجدد ادرار و بردن به ازمایشگاه کسری -دیدن دانیال پسر حمیده خانم(دختر حاجی دایی)

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

جمعه 29 اردیبهشت:

از قدیم برای اینکه بچه ها به بوی گل حساسیت نداشته باشند اگه تو فصل گل محمدی باشه اونها رو زیر گل میکنن.بابا حسین و مامان فاطمه هم زحمت کشیده و به  یکی از خانمهای دربرز گفته بودند که برامون گل بچینه.امروز گلها رو آوردند و ما شما رو گلبارون کردیم.

 

 بعد از برگشت فقط یک داروخانه شبانه روزی بود که بهش سرنزده بودیم (ب جمهوری)که اونهم نداشت.حتی به داروخانه شبانه روزی شاهدیه هم رفتیم و پیدا نشد.شنبه صبح بابا بنا به راهنمایی همکارش به هلال احمر مراجعه کرد که گفته بودند ما هیچ موقع نداشتیم.داروخانه روبروی بیمارستان مجیبیان داشت و بابا برات خریدند.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب