ترنم
لينک دوستان
3
1
5

امروز چهارشنبه 11 مرداد91 نتایج کنکور 91 اعلام شد.خداراشکر زحمات عمو میثم به نتیجه رسید.

همه استرس داشتیم آخه سایت سازمان سنجش صفحه اعلام نتایج رو باز نمیکرد.بالاخره من تونستم ببینم.فورا به مامان بزرگ زنگ زدم و بهشون گفتم و بعد هم به عمو میثم رتبه و درصدهاشونو گفتم .(رشته علوم انسانی-رتبه کل در سهمیه78-رتبه کشوری243).بعد هم به بابا مجتبی خبر دادم چون منتظر تماسم بود.

ایشاا... عمو میثم تو دانشگاه و رشته مورد علاقه اش قبول بشه و موفق باشه.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]

امسال اولین سالیه که سه تایی با هم کنار سفره افطار نشستیم.البته سال گذشته هم شما تو دل مامانی بودی و پا به این دنیا نگذاشته بودی.

پارسال برای مامان خیلی رمضان سختی بود چون ویار بدی داشتم حتی اب هم نمیتونستم بخورم. 9 کیلو وزنم کم شد.نگران سلامتی شما بویم.چندین بار به اورژانس رفتیم.مامان راضیه و مامان فاطمه کلی زحمت کشیدند و هر چیزیکه برای ویار خوب بود رو درست میکردند.(آبگوشت کبک-آبگوشت ماهیچه- آش سیرابی)

البته ناگفته نماند که بابا هم خیلی کمک میکردند و کار افتاده بودند آخه صبح با هم به سرکار میرفتیم .هنوز چند ساعت نگذشته بود مجبور بودم تماس بگیرم تا دنبالم بیاد.یه دفعه که به بیمارستان صدوقی رفتیم و بعد از تزریق سرم بهتر شد.مرخصی ساعتی هر دومون اونقدر زیاد شده بود که چند روزی رو استحقاقی رد کردند.

سحری هم نمیتونستم درست کنم یکدفعه که درست کردم هنوز غذا پخته نشده بود من تو دستشویی بودم.دیگه مامان راضیه زحمت میکشدند و سحری برای بابا هم میپختند.

حتی به بوی ادکلن مورد علاقه ام-کرم-رژ لب-اسپری بوگیر دستشویی(بابا چند بار عوض کرد)-شامپو-آدامس(من همیشه عادت داشتم که ادامس ریلکس نعنایی بخورم که اون موقع حتی نمیتونستم داخل دهان بذارم) ویار داشتم.

اداره هم که فقط خانوم ها اطلاع داشتند مابقی فکر میکردند که من بعلت ناراحتی معده اینقدر وزن کم کردم.

راستی قند حاملگی هم که گرفته بود و ماهی یکبار باید آزمایش قند ناشتا-بعد از صبحانه و 5بعد از ظهر میدادم . جوابشو پیش خانم دکتر سلامی(فوق تخصص غدد-کلینیک خاتم الانبیاء)میبردم.خدا را شکرتوی این ویار قند خونم پایین اومد.(60)

اواخر رمضان بعضی اوقات میتونستم تکه ای کیک با ابمیوه بخورم.هر روز بابا یه ابمیوه میخرید.یه روز خوبم بود روز بعد حالم بد می شد.

بعد از ماه رمضان که کمی بهتر شده بودم یه مدتی فقط میتونستم بستنی بخورم.با خوردن اون سوزش معده ام بهتر میشد.البته برای معده هم پیش دکتر جاویدان رفتم و شربت لاکتوز-آمپول رانیتیدین-الومینیوم ام جی اس بهم دادند.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]

طی مشورتی که با دکتر منوچهری داشتیم گفتند تا 5.5 ماهگی شیر خشک ببلاک AR مصرف کنی و بعد ازآن میتونی آپتامیل 1(زیر 6ماه) رو بهت بدیم. دوشنبه 26 تیر بابا یک قوطی از این شیر رو خرید. اما متاسفانه دو روز که بهت دادم باز استفراغ میکردی.بالاخره همه بسیج شدند و ذخیره شیر ببلاک AR شما به 7 عدد رسید.

- حامد آقا (پس دایی بابا) از تهران فقط یک قوطی تونسته بودند پیدا کنند آخه میگن مواد اولیه اش رو کارخانه بعلت تحریم نداره.البته به دوستشون هم در تبریز سپرده بودند و اونجا هم پیدا نشده بود.خلاصه زحمت کشیده و برامون پست کرده بودند و تو مهمونی خاله خدیجه و عمو رضا زندایی بهمون دادند.دستشون درد نکنه.

- دایی حسین : به دوستشون که در داروخانه میرشمسی کار میکردند سپرده بودند داروخانه خودشون دوتا داشتند که بابا حسین و دایی احسان گرفتند.حتی از اشکذر و ابرکوه هم 4تا برامون فرستادند.دایی حسین یکی هم از داروخانه آخوندی خریدند.

خلاصه اینکه همه بسیج شدند تا شیر شما تهیه بشه و زود بزرگ بشی.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شمارش معکوس برای رفتن به سرکار شروع شده بود.دیگه باید فکری میکردم.یکشنبه 1تیر بعد از باشگاه به مهدکودک های دردانه - شقایق - آفتابگردان رفتم.مهد های باغ گلها وسرزمین شادی رو هم قبلا دیده بودم.از همه بهتر مهد دردانه بود.تصمیم گرفتیم شما رو آزمایشی از روی یک ساعت به مهد ببریم.

اولین روز در مهد کودک-چهارشنبه 4مرداد :

در اولین برخورد با دفتردار(خانم بیکی) مهد ،غریبی نکردی.گفتند که شما رو بذارم و یک ساعت دیگه بیام دنبالت.من که نمی تونستم طاقت بیارم.حتی نگذاشتند که باهات بیام به اتاقتون(قسمت شیرخوار طبقه دوم بود).گفتم فقط میام بالا و یک عکس از ترنم در اتاقش میگیرم و میام پائین.خانم بیکی گفتند بچه های دیگه هم سراغ مامانشونو میگیرند درضمن ترنم هم اینجا بند نمیشه.در انتهای راهرو ازت عکس گرفتم و تو اتاق مدیر نشستم.با خانوم بیکی صحبت میکردیم که خانم شاهدی به مهد اومدند و رفتند بالا.بعد گفتند که دختر خوبیه و محوآویزهای سقف که با باد کولر در حرکته شده و داره فعلا با محیط آشنا میشه.دفعه بعد که اومدند داخل اتاق شما بغلشون بودی.گفتند کمی بهونه گیری کرده آوردمش شما رو ببینه خیالش راحت بشه.همینکه منو دیدی اول که روتو برگردوندی و زدی زیر گریه.الهی بمیرم.بغلت کردم و هرکاری کردم آروم نشدی.گفتند حتما گرسنه ای.شیر درست کردم اونو هم نخوردی.خلاصه نیم ساعتی تو مهد گریه کردی.وقتی کریرتو آوردند.کمی آروم شدی.وقتی گذاشتمت تو ماشین گریه ات قطع شد.بعد باهم رفتیم خونه مامان فاطمه تو راه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی گریه کردم.وقتی رسیدیم ژونجا مامان شما دید و فهمید که گریه کردی.آخه چشمها و دماغت قرمز شده بود.

اینم عکس ترنم در مهدکودک:عزیز دلم میخواستم از شما داخل اتاقتون عکس بگیرم اما گفتند اجازه ورود به اتاق رو نداریم و بچه های دیگه هم بهانه مامانشونو میگیرن.اما عکس رو داخل راهرو گرفتم.

تاریخ های مراجعه به مهد کودک :

1-چهارشنبه 4مرداد:ساعت 8:45-9:50

2- شنبه 7مرداد:ساعت 10:30-12:00

3-یکشنبه 8مرداد: ساعت 9:30-11:30

4-سه شنبه 10مرداد: ساعت 9:30-11:30

5-پنجشنبه 12مرداد: ساعت 8صبح تا 11:30

6-شنبه14مرداد-ساعت 9-11:30

7-یکشنبه 15مرداد- ساعت 10-13:35

8-سه شنبه17مرداد-ساعت 9-12

9-یکشنبه 22مرداد-ساعت8:30-12:45

.

.

.

از یکشنبه 22مرداد به بعد هر روز به جز پنجشنبه هایی که مامان دورکاره به مهد میری.دیگه دوست پیدا کردی و با همه انس گرفتی.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز