ترنم
لينک دوستان
3
1
5

اول باید بهت تبریک بگم دیگه تقریبا شانزده تا دندون داری.امیدورام دیگه سوپتو میکس نکنم و از دندونای قشنگت استفاده کرده و غذاتو بجوی.بعضی از دوستام میگن حتی برای معده ات هم خوب نیست باید عادت کنی به جویدن غذا.چندباری هم گوشت سوپ رو جدا پخته و میکس کردم و به سوپت اضاه کردم که کمی از اونو میخوری.جدیدا هم گوشت رو با قیچی خیلی ریز خرد کردم امام بازهم گوشتهاشو جدا و بیرون میریزی.

اخیرا خیلی جیغ میزنی،کلافه هستی و به همه  اَ  میگی.تو همه مهمونیها باید از بدو ورود عذرخواهی کنم ولی بازهم اکثرا ناراحت میشن و میگن مامان و بابات که اینقدر بداخلاق نیستند تو چرا اینجوری میکنی.

با مهد هم صحبت کردم میگن داره کلاسش عوض میشه خیلی به خالش وابسته هست دست کس دیگه سوپ نمیخوره رو شو بر میگردونه از پله ها نمیخواد بیاد پائین(

آخه کلاس شیرخوارها طبقه بالاست).اگه تو خونه بداخلاقی کرد تحمل کنید بخاطر جابجایی کلاسشه.

چند تا از پستونکهاتو پاره کردی.یکیشو هم که انداختی توی بوفر .من و بابا هر کاری کردیم نتونستیم بیاریم بیرون.چندین داروخانه گشتیم ولی پستونک ارتودنسی wee گیرمون نیومد یکی پنبه ریز داشت خریدیم که دوست نداری آخه خیلی سفته.حالا بخاطر اون کمتر پستونک میخوری.از یه طرف خوشحال شدیم که دیگه داری ترک میکنی از طرفی هم شاید این نق زدن ها مربوط به همین باشه!!!!!

بعد از کلی شک و احتمالات ،موقع زدن واکسن و گریه کردن شما بابا دید که دندونای جدید در اومدن.نمیذاری که اصلا دست دور و بر دهنت ببریم سرع گاز میگری.

ولی منم که خوشحال و کنجکاو دیدم که چهارتا از دندونای روبروی چشم همون نیش(دوتا بالا و دو تا پائین) لثه رو خیلی سفید کردند.امیدورام که علت همه اون بداخلاقیها همین بوده و آروم و خوشحال باشی.

از طرفی هم نارحتم که نتونستم تاریخ دقیق در اومدنشونو توی آلبومت بنویسم.

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

آماده شدی بریم دیدن دوست من زهره جون آخه اونم مامان شده-یه پسر خوشگل داره

این لباستم اندازه ات بوده من نمیدونستم

موهاتو مامان شونه زده دیگه نیازی نیست شما برس بزنی

چرا اینقدر نق میزنی

چندتاپستونک داری

سوغاتی عمه عصمت از مشهد

دودستی بستنیو گرفتی

دوربینو بدین میخوام عکسامو ببینم

درحال گرفتن پروانه از دایی

امان از بازیهای تو دایی علی

مامان و دایی احسان در ده بالا

نیمرخ قشنگتو ببین

به درخت هم میگی گل

کپی ژست بابا

پارک آزادگان

سرسره بازی با خاله فرزانه

ترنم-احسان-پرنیا

اینم از جایزه مهدکودک

[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

شنبه همراه مامان جون اینا رفتیم ده بالا.ساختمون در حال ساخته.طبقه بالا تقریبا تکمیل بود.وقتی اومدیم بالا مرتب میگفتی به به .الهی دورت بگردم که اینقدر حواست به همه چیز هست.ظهر یه سه ساعتی خوابیدی.فکر کنم بخاطر هوای خنک اونجا بود.ولی وقتی بیدار شدی آبریزشت شروع شد.دوباره نزدیک واکسنت شده و مریض هستی.شب که اومدیم خونه ساعت 2:30شب بود که تب کردی بهت استامینیفون دادم.چند دقیقه بعد خیلی سرفه کرده و بعد هم بالا آوردی مجبور شدم همه روتختی و لباساتو عوض کنم.دیگه ترسیدم تنها بخوابی آوردیمت پیش خودمون.الهی بمیرم همش تو خواب ناله میکردی.ساعت 8:30هم دوباره تب داشتی.پاشوره ات هم کردم.خداراشکر دیگه تب نکردی.معذرت میخوام فکر کنم سردل داشتی چون بعد از شکم روش دیگه تب نکردی.ولی همچنان آبریزش داشتی.

تا روز سه شنبه آبریزشت خوب شد.تصمیم گرفتیم امروز صبح ببریمت درمانگاه.

ساعت 12:00قرار بود بهمراه بابا بریم درمانگاه آخه من زودت از خودت گریه میکنم.

اول باید وزن میشدی.الهی دورت بگردم اینقدر شیطونی.بابا گذاشتت روی ترازو اما اینقدر تکون میخوردی .تازه ترازو هم اهرمی بود نه دیجیتالی هرچه خانوم تنظیم میکرد یا اونو تکون میدادی یا خودت روی ترازو وول میخوردی.بالاخره گفت حدودا 10.750 کیلو گرم.100گرم هم مال لباسهاش و توی کارت بهداشتت نوشت 10.650کیلوگرم.بابایی گفت نه دخترم رو درست وزن کنید که قبول نکرد.

بعد از اون نوبت اندازه گیری قدبود.از ورودت توی درمانگاه هرکسی رو میدیدی میگفتی اَ اَ.تقریبا 15روزه که از ذهنت پاک نمیشه.موقع اندازه گیری قد هم اجازه نمیدای و مرتب به خانوم  اَ میگفتی.البته حق هم داشتی خیلی بد اخلاق بود.تو هم تلافی بد اخلاقیشو در آوردی و پاتو محکم به اون اهرم استیل (زیر پات)زدی که انگشتش درد اومد.دیگه ازت عصبانی شده بودو گفت چی بهش میدی که شیطونی میکنه.گفتم شیرخشک و سوپ.

دور سرت هم به زحمت با گریه های تو گرفت.خدا را شکر قدت 82سانتی متر روی نمودار مشکی بود.دور سرت هم ......

به زحمت خانومه سه قطره از قطره فلج اطفال رو بهت داد.

الهی مامان برات بمیره.یک واکسن تو بازو راستت تزریق شد یکی هم توی ران پات.نسبت به دفعه های قبل خیلی بد تزریق کرد و فکر میکنم تلافی انگشتش رو سرت در آورد.خیلی گریه کردی تا خونه همچنان هق هق میکردی.دو روز و نصفی هم تب داشتی که 4ساعت یکبار باید 25قطره استامنیفون بهت میدادم.

بعد از درمانگاه رفتیم خونه من سوپتو برداشتم و تا شب خونه مامان فاطمه بودیم.اولش خیلی بدو بدو میکردی و باپرنیا و احسان بازی میکردی.عصر خوابیدی.الهی بمیرم وقتی بیدار شدی نمیتونستی اصلا راه بری؛پاتو می کشیدی روی فرش و به زور راه میرفتی.مامان فاطمه زحمت کشیدند و روی پاتو سشوار گرفته و پماد زدند.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

ترنمم  ببخشید که مامان نمیرسه وبلاگتو آپدیت کنه.اما سعی میکنم همه مراحلی رو که طی میکنی رو توی سررسید بصورت روزانه برات بنویسم تا در اسرع وقت به وبلاگ منتقل کنم.

همچنان مشکل گزیدگی حشره رو داریم.الهی بمیرم اینقدر پوستت حساسه.بعضیها میگن مربوط به دوران حاملگیه و استرس توی اون دوران روی پوست کودک اثر میگذاره.متاسفانه من هم که همیشه درحال حرص خوردن و استرس هستم هرچقدر هم که تلاش میکنم آرامش داشته باشم نمیتونم.امیدورام یه روزی بتونم خودم رو عوض کنم.

واما دوتا عکس از اثرات گزیدگی حشره:

قوزک پا:

روی شقیقه:

مامان به چی زل زدی:

چندتا عکس هم که تو دربرز  ازت گرفتم:

دوست داشتی همراه ما بیای کوهنوردی:

خدا را شکر امسال بارندگی خوب بود و استخر پر از آب شده بود.حتی سیل هم اومده!!!

شکوفه آلبالو رو دیدی میگی گل گل :

با دست پات رو نشون میدی و میگی اوف شده:

اعضای بدنت رو تو این عکسها نشون میدیحتی موقعیکه میخوای برات نقاشی کنیم  میگی چش چش و وقتی برات میکشیم و شعر رو میخونیم تو هم همراه ما اون قسمتهای بدنت رو نشون میدی.

پاتو به مامان نشون بده:

دستت کو:

موهامو ببین قشنگه:

بینی :

گوش:

یه گوشه ای از محبت پدر و دختر:

دست گذاشتی روی ابروی بابا و میگی ابو:

بابا جون لالا کن:

گوشه ای از بازیهای ترنم و باباش:

اولین باره که طوطی میبینی و صداهاشو تقلید کردی:

نمیذاشتی کسی بشینه فقط میخواستی بری پیش طوطی

موهامو سشوار کنم:

مسواکمو ببین:

دلتو نشون میدی یا بشکون میگیری

اینم از مدل خرگوشی موهام:

 اولین بار در پارک راه آهن:

اینقدر تو ماشین گفتی پارک که دلمون نیومد بریم خونه تنها پارک نزدیک تو مسیرمون میدان راه آهن بود(خدا رحمت کنه عمه مرضیه رو .چند سالی تو خونه های سازمانی راه آهن زندگی میکردند).قبلا هم گفته بودم عاشق گربه ای.به زحمت تونستیم راضیت کنیم از گربه و اب بازی دل بکنی.

بروکنار تلوزیون ببینم:

بعد از پارک هنوز میخواستی تاب بازی کنی

یه تعطیلی دیگه در دربرز:

اونجا هم کارتها و عروسکت رو با خودت آوردی.این کارت چیه؟

دوست داری یه گوشه تنها بشینی و روسری سرت کنی

این چیه؟

این آلبالوها پخته شده یا نه

ترنم و مامان جون در باغ دربرز

چه گل زیبایی داری

لباساتو تن عروسکهات میکنی

پیشیمو بغل کنم بخوابم

به چی زل زدی تلوزیون!

میخوام کمربندمو بازکنم

داری با مامان راضیه صحبت میکنی

کلاغ پر

الهی بمیرم دوباره چی نیشت زده

چشم و صورت

 کتاب میخونی

یه لحظه ازت غافل شدم ببین چی کردی

 این عکسها رو براساس تاریخی که گرفته بودم ،گذاشتم.

و اما چند عکس هنری:

[ ۱۳٩٢/٥/٢٢ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دختر گلم دیگه یک سال و نیمه شدی.ایشا... همیشه سالم و خوشحال  و موفق باشی.

عید سعید فطر رو هم با تاخیر به همه دوستای گلم تبریک میگم .طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق.



[ ۱۳٩٢/٥/٢۱ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز