ترنم
لينک دوستان
3
1
5

قربون ناز اومدنت

الهی فدای این قدمهات برم من

وقتی میگیم ناز دودستی بیا...

عاشق این ژستتم

قربون نگاه معصومت برم فرشته کوچولوی مامان

 عروسک بغل کردنت ببین

این دو تا عکستم رو خیلی دوست دارم

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

ترنم خانم

نمیدونی دوباره دو روزیه که هر زمانی که بیداری داری نق میزنی و گریه میکنی.مرتبا مامانی مامانی میگی؛پیش هیچکس نمیخوای بری اگه هم چند دقیقه ای بری باید منهم پیشت باشم.اگه کسی نگات کنه یادست روی موهات یا لپتو بگیره با شکم میخوابی روی زمین و گریه میکنی و مرتبا اَ اَ میگی.آخه چرا تو که دختر اجتماعی و خوبی بودی هرچه بزرگتر میشی بجای بهتر شدن ،بدتر میشی.نمیدونم شاید هم یه مشکلی داری.چند وقت پیش هم بعد از چند روز یهو تمام بدنت پر از دونه شد.شاید هم دوباره از مهد ناراحتی.ولی الان که پیش خاله فاطمه هستی.

دیشب هم که از گهواره خونه مامان فاطمه افتادی پایین.من فقط لحظه پایین اومدنت رو دیدم آخه من ته اتاق نشسته بودم تا اومدم بهت برسم افتادی پایین اول شونه هات خورد زمین بعد هم سر و گردنت بطرف عقب (به اصطلاح خودمون پس رفت).قبلش هم که گفتی تاب تاب که عمو مهدی گذاشتنت توی گهواره.بعدش هم که خوابیده بودی.چند دقیقه ای بی صدا و حرکت ،گفتیم بالاخره ترنم خواب رفت که اون اتفاق افتاد.خیلی ترسیدم.خداراشکر طوریت نشد.

[ ۱۳٩٢/٦/٢٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سلام ترنم خوشگله

امروز نوزده ماهه شدی،بهت تبریک میگم.از طرفی خوشحالم که داری بزرگ میشی و از یه طرف ناراحت که تمام لحظات رو پیشتت نیستم تا دیده و برات ثبت و ضبطشون کنم.

راستی سه شب گذشته ساعت 11:30دیگه خوابی ،چون از صبح که پامیشی یکسره بیداری.عصرها هم از ترس اینکه من برم باشگاه نمیخوابی.دیروز هم که خونه مامان راضیه بودیم چشمات داشت از خواب پاره میشد ولی نخوابیدی و مرتبا میرفتی بازی میکردی برمیگشتی مامان کو.5دقیقه یکبار حاضر غایب میکردی.من هم دلم نیودمد بریم باشگاه.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سلام عسل مامان

امروز تولد حضرت معصومه است و این روز رو ،روز دختر نامیدند. منهم این روز رو به شما و همه دخترای گل تبریک میگم.

از روز پنجشنبه یادگرفتی میگی بله . وقتی هم عمو زنجیر باف میخونیم همراهیمون میکنی و جاهایی که بله میخواد و میگی و آخرش باصدای چی که همیشه میگی "میو".

راستی دیشب هم گربه رو "پیشی" صدا زدی.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٦ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

دیروز ظهر من و بابا اومدیم مهد تا در مورد کلاس و وضعیت روحی شما با خانم شاهدی صحبت کنیم.

خانم بیکی هم میگفتن هی دستتاتو تکون میدادی میگفتی "مادر بوش".

البته صبح هم تلفنی من باهاشون صحبت کردم و قرار شد فعلا پیش خاله فاطمه بمونی تا دوساله که شدی بری پیش خاله آزاده.همون موقع خانوم شاهدی بهت گفتند که ترنم بریم پیش مادر.دستشونو گرفتی و بطرف پله ها رفتی.از پله ها هم خودت میرفتی بالا.الهی مامان قربونت بره.دستهاتو گرفته بودی بالا تا بغلت کنن.میترسیدی خاله از پیشت برن.وقتی هم بغلشون شدی چشم و ابروتو نشون میدادی و میگفتی چش چش ابرو.

خانم شاهدی میگفتن اینقدر خوشحال بودی انگار که دنیا رو بهت دادن.

من نگران بودم که عادت نکنی و هرپایه ای که بری بخوای خاله فاطمه هم همراهت بیان بالا.از نظر آموزش هم میترسیدم از دوستهات عقب بیفتی.بعد از صحبت و مشاوره با خانم شاهدی تصمیم گرفتیم که فعلا پیش خاله فاطمه بمونی .مواقعی هم که شیرخوارها خوابند تو و هلیا (اونم نمیخواسته بره پائین) رو بیارن پایین تا هم عادت کنید و هم آموزش ببینید.خاله فاطمه هم باهاتون کار کنند.تیرسال آینده هم بری پیش خاله آزاده؛چون هنوز کوچولویی و بچه های اون پایه درشتند و ممکنه بخوری زمین.

کلا هم دختری هستی که از بازی گروهی خوشت نمیاد و دوست داری تنها بازی کنی.با همه ارتباط برقرار نمیکنی. خیلی با محبتی.هرکی بیشتر بهت محبت کنه و بوس و بغلت کنه پیش اون میری.امیدورام بزرگتر که شدی روابط اجتماعیت بهتر بشه

دیگه ساعت 13:00بود گفتم ترنم هم بیاد بریم خونه و سرکار نرفتم.خونه که رسیدیم مثل قبل دویدی طرف نی نی هات و باهاشون بازی میکردی.طرفهای بعدازظهر خیلی خوشحال بودی و برای خودت راه رفته و میخندیدی.الهی بمیرم که اینقدر غصه خوردی.خداراشکر که زود فهمیدیم .امیدورام ضربه روحی نخورده و دراز مدت تاثیری روت نذاره.

[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

ترنم خانوم عزیز مامان

گفته بودم دارند کلاستو جابجا میکنن هنوز دپرس و نارحتی.عین آدم بزرگا مرتب تو لاک خودتی و یه گوشه ای کز میکنی و افسرده شدی.غذا خوردنتم بد شده.الهی مامان بمیره.

امروز صبح هم که با گریه ازم جداشدی.از در مهد تا اداره گریه کردم.مرتب به خودم میگفتم این کار ارزششو داره که اینقدر پاره تنم اذیت بشه.خدایا بهم کمک کن ........گریه

[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز