ترنم
لينک دوستان
3
1
5

سلام عروسکم

متاسفانه دوباره فصل بیماریهای سرماخوردگی مهدکودک شروع شد.هفته پیش که مهدبودم به یکی از مامان ها گفتند که دخترتون سرماخورده و چند روز خونه باشه تا خوب بشه.فکر میکنم که رعایت نکرده و آمده مهد.چون شما هم به شدت سرماخوردی.دختر یکی از همکاران بابا هم سرماخورده.کاش به صورت جدی با این خانواده ها برخورد میشد.

اصلا اشتها نداری.دو روز مرتبا 4 ساعت یکبار بهت تایلوفن دادم.در حال حاضر خونه مامان راضیه هشتی و مامان گفتن بالاخره تبت قطع شده.البته دیروز هم که رفتیم دکتر برات آزیروسین و شربت دکسترورامین-پی و زادیتین و قطره بتامتازون تجویز کردند.از ساعت 12:30 تا 13:20 نشستیم بالاخره آقای دکتر آمدند.نوبت ماهم نفر اول بود ولی نمیدونم چی شد که به خانم دیگه دفترچه رو دادند و رفت داخل.شما هم مرتب میگفتی نوبت منه.درب اتاق دکتر رو باز کردی و میگفتی نوبت منه.میخوام برم پیش آقای دکتر.

امیدوارم هیچ کس مریض نشه و شما هم هرچه زودتر خوب بشی.دست مامان راضیه هم درد نکنه که به هر شکلی که بشه بهت غذا میدن آخه خیلی بد غذا شده و اشتها نداری.

...........................................

تا آخر شب خیلی ناله میکردی.مرتب میگفتی دلم درد میکنه-چشمام میسوزه و جیغ میزدی.با دکتر تماس گرفتم گفتند به جای دکسترورامین -پی ،شربت پکتوگل بهت بدم.خدا را شکر خیلی بهتر شدی.شب تا صبح هم سه بار استفراغ کردی و مجبور شدم لباساتو تو خواب عوض کنم.ترنمم زود زود خوب شو.

[ ۱۳٩۳/٥/٢۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سلام عروسکم.2سال و نیمه شدی.ایشا... همیشه سالم و خوشحال و موفق باشی.دیروز اولین جلسه انجمن مهدکودک در سال جاری بود.از اتاقت هم فیلم گرفتم که برات بمونه.

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]

اول اینکه 29ماهگیت رو با تاخیر تبریک میگمخجالت

دوم: من دارم عمه میشم تو  هم دختر عمهقهقهه همینجا به علی و عارفه جون تبریک میگم.ایشا... اولا سالم باشه بعد هم هرچی دلشون میخواد.دایی علی که خیلی دختر دوست داره حتی دوتایی اسم هم انتخاب کردنخنده

نتایج کنکور هم اعلام کردند.ایشا... خاله فائزه هم داروسازی قبول بشهمتفکر

و اما دو اتفاق خیلی بدناراحت

ماه رمضان دوبار خیلی حالت بد شد و خدا دوباره شما رو به ما بخشید.

یه شب خونه مامان بزرگ بودیم که با پرنیا و احسان بازی میکردی و بالشها رو روی تخت مامان بزرگ رویهم گذاشته و به خیال خودتون سرسره بازی میکردین.ماهم پیشتون بودیم وقتیکه می اومدیم بیرون،شم ها هم از اتاق بیرون آورده و حتی چراغ رو خاموش و درب اتاق رو بستیم.داخل آشپزخانه بودیم که مامان بزرگ گفتن دوباره بچه هاچه کار کردن؟ و صدای گریه های نمی اومد.من هم زیاد توجه نکردم و داشتم ظرفها رو میشستم.یه دفعه صدای مامان بلند شد یا ابولفضل و دیدم شما روی دستهاشون چشماتو بسته بودی گریهو تمام بدنت شل شده و نفس نمیکشی.رنگت هم مثل برف سفید شده بود.هر کاری کردن نفست برنگشت ،که بابا مجتبی گفتن بدینش من و باسنت رو محکم فشار دادند.خسی کردی و با گریه زیاد نفست برگشت.الهی بمیرم من که اون شب تا صبح صحنه توی نظرم می اومد ،شما رو بغل کرده و گریه میکردم گریهومرتب میبوسیدمتماچ و خدا رو شکر کردم که شما رو دوباره به من بخشید.مرتب میگفتم خدایا خودت بهمون دادیش خودت هم محافظتش کن.

یه شب دیگه هم (آخرین یکشنبه ماه رمضان93/05/05) خونه همکار بابا،آقای دشتکی و خاله منیر رفتیم.افطار تالار یزد و بعد هم خونه شون.تا 1:30 اونجا بودیم.داخل تالار که با محراب دست همدیگه رو گرفته بودین و تالار رو دور میزدین.از یک طرف پله ها بالا و از طرف دیگه می اومدین پائین .عین عروس دومادا.حتی روی سن هم رفته و نشستین.

خلاصه مورد توجه همه بودین.تو راه برگشت با ماشین خاله منیر اومدی.وقتی هم که خونشون بودیم مرتب با محراب و اسباب بازیهاش بازی میکردی.تا اینکه روی یه دلفین بادی نشسته بودین.محراب جلو و شما هم عقب.می پرید روی دلفین و شما هم به بالا پرتاب میشدی.کلی داشتی میخندیدی و ذوق کرده بودین.دوربین رو برداشتم که فیلمتون بگیرم،گفتی دستم و یه جیغ کوتاه و دوباره از نفس رفتی.الهی بمیرم.این دفعه خیلی بدتر بود.حتی با فشاردادن باسن هم نفست نیومد.تمام بدنت فلج شده بود.همگی خیلی ترسیدیم.حتی بابا سعی کرد دهنتو باز و تنفس مصنوعی بده که فایده ای نداشت.آقای دشتکی سریع شما رو از پاآویزون کرده و به پشتت زدن و یه ضربه هم به کمرت.بابا مجتبی هم به سینه ات زندند.خداراشکر نفست برگشت.ولی این دفعه خیلی طولانی بود.وقتی هم که به هوش اومدی رنگت پریده وخیلی سرد شده و میخواستی بخوابی.منهم که ترسیده بودم نمیگذاشتم بخوابی.دوست بابا گفتن به سرش که ضربه ای نخورده خیلی بهش فشار اومده و خسته شده.بذارید بخوابه.

همگی خیلی ناراحت شدیم.بیشتر من برای خاله منیر و اقای دشتکی ناراحت شدم.آخه مهمونشون بودیم و اینقدر ناراحتشون کردیم.

من که اون شب هم تا صبح گریه کردم و خداراشاکر شدم.بابا هم که چندساعتی پیشت بود و مرتب میبوسیدت،بعد هم از شدت نارحتی خواب نمی رفت و کنار تلوزیون تا صبح بیدار بود.تصمیم گرفتیم حتما فردا پیش دکترت ببریم.

با درمانگاه قائم تماس گرفته .خداراشکر دکتر بودند.ساعت 1:00 رفتیم پیش دکتر.ایشون گفتن این بیماری ریسه است باید صبور بوده و عجله نکنید.با یه شوک دردناک بوجود اومده و با یه شوک دردناک دیگه هم برطرف میشه و تشنج نیست چون تو حالت عادی این اتفاق پیش نمیاد باز هم اگه خیلی میترسید نوار مغز بگیرید.کمبود زینک و آهن هم اون رو تشدید میکنه.دکتر بهت گفتن خوشگل ناز اسمت چیه؟اول گفتی مامان.گفتن خوب مامان حالت خوبه.گفتی من وینی خرس شکمو هستم.اینقدر سی دی رو میبینی که تاثیر روت گذاشته.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز