ترنم
لينک دوستان
3
1
5

سلام.عشق مامان.نفسم

امروز تولد خاله فرزانه است.هیچ موقع یادم نمیره.جهار سال پیش بود که قبل از رفتن به مهمونی تولد خاله فرزانه من به آزمایشگاه ایران رفتم و فهیمرم که حامله ام.خیلی خوشحال بودم و خجالت می کشیدم که به بقیه هم این خبر خوش رو بدم.بعد از 15 روز که همه ده بالا بودیم،بطور اتفاقی و با سئوالهای خاله مثل همیشه که دیگه داره دیر میشه چرا بچه نمیاری،متوجه شد وبه همه خبرداد و خیلی خوشحال شدند.دوستت داریم فرشته کوچولوی ما.خوش اومدی به دنیا.قلب

[ ۱۳٩٤/٤/٧ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]

سلام.خوبی.بعد از چندین ماه ترک پستونک،دوباره از جمعه 15خرداد شروع به خوردن کردی.تازه با اشتیاق و وابستگی بیشتر از قبل.

چندماه پیش که پستونک رو ازت گرفتیم شروع کردی به ناخن خوردن که در حال حاضر کمتر شده.امیدورام این مشکل هر چه زودتر تموم بشه.کم کم به فکر گرفتن شیشه بودم که تازه خانوم هوس پستونک کردین.

جمعه موقعی که بابا به مغازه میرفت با چه ناز و عشوه ای گفتی:بابا یادت نره برای عروسکم پستانک بیاری(قبلا هم چندین بارگفته بودی).بابا هم که دلش رفته بود شب برات اورد.وقتی از جعبه بیرون آوردی گفتی:بابا اینکه اندازه دهن نی نی من نیست ببین چقدبزرگه و گذاشتی تو دهن خودت و با خنده گفتی اندازه منه.این بود شروع ماجرا.

واقعا نمیدونم علت اصلی ناخن خوردنت چیه.با دکتر عدالت خواه که صحبت کردیم و شرح حالت رو تعریف کردیم،میگه چندین موضوع میتونه باشه.یکی گرفتن پستونک.به دنیا اومدن سینا(پسردایی).ازدواج دایی احسان.جابجا شدن خونه مامان راضیه (بعلت دور شدن و نق زدنهای شما هفته ای یکبار میریم خونه شون)

و این زمانی که مضطرب میشی و احساس امنیت نمیکنی شروع به خوردن میکنی.که نیاز به محبت و جلب توجه بیشتر مادر داره وباید یه مدتی مرخصی بگیری و مسافرت هم برین.مرتب از کارهای خوبش تعریف کنید.سعی کنید کارهای مثبت رو بیشتر ذکر کنید تا منفی.یه ده روزی هم سینا رو اصلا نبینی.حتی عکس و فیلمش هم از روی گوشیم پاک کنم.که هم یک هفته مرخصی گرفتم.ده روز هم سینا رو ندیدی.البته فقط یه بار تو این بازه ده روزه .اونم در حد چند دقیقه تو عروسی الهام خانوم.

خیلی اونو دوست داری و مرتب میبوسیش و میگی سینا دوست منه.اما این رفتارهای ما بزرگترهاست که تو رو حساس کرده و باید کنترل بشه.تک نوه بودی.همه توجه ها به تو بوده.مخصوصا زندایی و دایی علی.یه روز که رفتیم خونه مامان راضیه موقعیکه زندایی بعد از دو ماه تو رو بغل کردن یه نیم ساعتی تو بغلشون بودی ساکت و سرت رو شونه شون بود.ما سعی میکردیم دایی بهت توجه کنه امام فکر نمیکردیم که توجه زندایی رو هم میخوای.الهی بمیرم برات.

از عروسی دایی احسان هم که خاطره خوبی نداری.مرتب میخواستی بری پیش عروس داماد که فیلمبردار اجازه نداد.موقع رقصشون هم میخواستی بری که من اجازه ندادم.الان بعد از گذشت یک ماه و نیم مرتب میگی مامان چرا نذاشتی برم بالا با عروس خانوم و دایی احسان برقصم.یه دقیقه میرقصیدم و می اومدم پایین.حتی به هانیه خانوم هم گفتی چرا نذاشتین من بیام بالا برقصم و ..........

به هر حال به هر دلیلی شما فعلا در شرایط خوبی نیستی.امیدورام یه روزی همه با دل خوش و بدون اضطراب وناراحتی دوباره تو خونه مامان راضیه دور هم جمع بشیم.

[ ۱۳٩٤/٤/۱ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز