ترنم
لينک دوستان
3
1
5

پنجشنبه 13 مهر موقعی که بدنبال شما دم مهدکودک اومدم خانم بیکی گفتند خیلی بیحال بوده و اشتها نداشتی.سرفه و آبریزش زیاد هم داری.شب شما رو به مطب دکترمنوچهری بردیم.جمعه 14مهر اصلا حالت خوب نبوده و مرتب استفراغ میکردی و من حتی سه دفعه لباسهای شما و خودم و روکش و تشک داخل گهواره رو عوض کردم.شنبه تا دوشنبه خونه مامان راضیه بودی و خداراشکر هم سرفه ات کم شده بود.

 

دوشنبه شب (17مهر)یه اتفاق خیلی بد افتاد.خونه مامان راضیه بودیم که به اصرار من با دایی احسان زودتر از بابا به خونه اومدیم تا شماروبه حموم ببرم.ساعت 22:45 شما از حموم بیرون اومدی.بعد از حموم هرکاری کردم شیرنخوردی.ساعت 23:30 بود که شمارو روی تخت خودمون (البته با فاصله از لبه تخت) گذاشتم تا لباسم روبپوشم.فقط یک قدم به عقب رفته و رومو برگردوندم دیدم که با سر داری می افتی.الهی بمیرم مامان!من که شوکه شده و از جام نمیتونستم تکون بخورم.یک لحظه قبل داشتی جیغ میزدی،میخندیدی.اما تو اون لحظه وقتی بغلت کردم چشماتو بسته ،لبهات رو کیپ کرده و حتی گریه هم نمیکردی و توی بغلم شل شده بودی. سمت راست صورتت ،پیشونی و کنار چشمت چون رو قالی کشیده شده بود قرمز و باد کرد.خدا رو با جیغ و گریه صدا میزدم(نذر:یک ختم قرآن- دو رکعت نماز به همراه خودت تو امامزاده جعفر) و بطرف درب خونه دویدم  اما لباس که تنم نبود دوباره بطرف اتاق خواب اومدم به این فکر میکردم که به مامان راضیه زنگ بزنم اما اونها خوابند.به بابا زنگ بزنم ولی ممکنه تو راه براش اتفاقی بیفته.حتی یکی از همسایه ها هم بدنبال صداها و داد و فریادهای من نیومدند.خدا راشکر به ذهنم رسید که شما رو به پشت روی دستم گرفتم و به پشتت زدم،مرتب میگفتم مامان گریه کن جیغ بزن صداتو بشنوم،بعد از زدن به پشتت ،یه جیغ از ته دلت کنده شد و به مدت یکساعت گریه میکردی.مرتب به این فکر می کردم که خدا نکرده ضربه مغزی نشده باشی،جایی از بدنت ضربه ندیده باشه .الهی بمیرم من هم باهات گریه میکردم شاید هم از صدای گریه من ترسیده بودی.صدات گرفت و کل صورتت از اشک خیس شده بود.حتی خواستم بهت آب بدم نخوردی شیرهم نمیخوردی.دیگه به بابات زنگ زدم با گریه و صدای گرفته گفتم بچه ام خورده زمین و آروم نمیشه زود بیا.بابا هم از مغازه سریع اومد.خدا راشکر وقتی بابا اومد کم کم آروم شده و به صدای آهنگ (نار ناری) واکنش نشون دادی و گوشی منو گرفتی، شیرهم خوردی.خیلی میخواستی بخوابی اما من و بابا که میترسیدیم نگذاشتیم بخوابی.سه تایی تا ساعت 3:30صبح بیدار بودیم.

 

خدایا شکر.بخاطر اینکه دوباره دخترم رو به من بخشیدی.بخاطر سلامتیش.

 

سه شنبه بعد از مهد کودک به خونه مامان فاطمه رفتیم.اونجا خیلی ناآرومی کرده و گریه میکردی.شب متوجه شدیم که دونه هایی زیر لب و کف پاهات زده که وقتی بابا پاهاتو میخاروند آروم میشدی.الهی بمیرم.چهارشنبه صبح (19مهر)هم اصلا حالت خوب نبود من هم مرخصی گرفتم و ساعت 13 شماروبه درمانگاه پیش دکتر منوچهری بردیم.دکتر گفتند دونه ها ویروسی بوده و واگیردار هم هست.فقط به داروهای شما قرص دگزامتازون رو اضافه کردو نصف قرص رو تا سه روز داخل آبجوش نبات حل کرده و بهتون دادیم.به نظر دکترعلت کاهش اشتها و بی تابی های شما هم دونه هایی است که داخل دهان و لوزه ات زده است.الهی بمیرم.

دونه های سر انگشت شصت دستها و پاهات بصورت تاول مانند وآبله شده بود.

شنبه 22 مهر هم به خونه مامان راضیه رفتی و خداراشکر دونه ها خوب شد و سرماخوردگیت هم برطرف شده بود امامتاسفانه همچنان بی اشتها هستی.

از یکشنبه هم دوباره به مهدکودک برگشتی.با مهد که تماس گرفتم گفتند خیلی خوشحاله که به مهد اومده و صبح تابحال برامون میرقصه.الهی مامان فدات بشه.

عکسهایی از وضعیت بیماری:

دونه های دست 

دونه های پاها

اطراف لب ترنم بعد از بهتر شدن

[ ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز