ترنم
لينک دوستان
3
1
5

شنبه همراه مامان جون اینا رفتیم ده بالا.ساختمون در حال ساخته.طبقه بالا تقریبا تکمیل بود.وقتی اومدیم بالا مرتب میگفتی به به .الهی دورت بگردم که اینقدر حواست به همه چیز هست.ظهر یه سه ساعتی خوابیدی.فکر کنم بخاطر هوای خنک اونجا بود.ولی وقتی بیدار شدی آبریزشت شروع شد.دوباره نزدیک واکسنت شده و مریض هستی.شب که اومدیم خونه ساعت 2:30شب بود که تب کردی بهت استامینیفون دادم.چند دقیقه بعد خیلی سرفه کرده و بعد هم بالا آوردی مجبور شدم همه روتختی و لباساتو عوض کنم.دیگه ترسیدم تنها بخوابی آوردیمت پیش خودمون.الهی بمیرم همش تو خواب ناله میکردی.ساعت 8:30هم دوباره تب داشتی.پاشوره ات هم کردم.خداراشکر دیگه تب نکردی.معذرت میخوام فکر کنم سردل داشتی چون بعد از شکم روش دیگه تب نکردی.ولی همچنان آبریزش داشتی.

تا روز سه شنبه آبریزشت خوب شد.تصمیم گرفتیم امروز صبح ببریمت درمانگاه.

ساعت 12:00قرار بود بهمراه بابا بریم درمانگاه آخه من زودت از خودت گریه میکنم.

اول باید وزن میشدی.الهی دورت بگردم اینقدر شیطونی.بابا گذاشتت روی ترازو اما اینقدر تکون میخوردی .تازه ترازو هم اهرمی بود نه دیجیتالی هرچه خانوم تنظیم میکرد یا اونو تکون میدادی یا خودت روی ترازو وول میخوردی.بالاخره گفت حدودا 10.750 کیلو گرم.100گرم هم مال لباسهاش و توی کارت بهداشتت نوشت 10.650کیلوگرم.بابایی گفت نه دخترم رو درست وزن کنید که قبول نکرد.

بعد از اون نوبت اندازه گیری قدبود.از ورودت توی درمانگاه هرکسی رو میدیدی میگفتی اَ اَ.تقریبا 15روزه که از ذهنت پاک نمیشه.موقع اندازه گیری قد هم اجازه نمیدای و مرتب به خانوم  اَ میگفتی.البته حق هم داشتی خیلی بد اخلاق بود.تو هم تلافی بد اخلاقیشو در آوردی و پاتو محکم به اون اهرم استیل (زیر پات)زدی که انگشتش درد اومد.دیگه ازت عصبانی شده بودو گفت چی بهش میدی که شیطونی میکنه.گفتم شیرخشک و سوپ.

دور سرت هم به زحمت با گریه های تو گرفت.خدا را شکر قدت 82سانتی متر روی نمودار مشکی بود.دور سرت هم ......

به زحمت خانومه سه قطره از قطره فلج اطفال رو بهت داد.

الهی مامان برات بمیره.یک واکسن تو بازو راستت تزریق شد یکی هم توی ران پات.نسبت به دفعه های قبل خیلی بد تزریق کرد و فکر میکنم تلافی انگشتش رو سرت در آورد.خیلی گریه کردی تا خونه همچنان هق هق میکردی.دو روز و نصفی هم تب داشتی که 4ساعت یکبار باید 25قطره استامنیفون بهت میدادم.

بعد از درمانگاه رفتیم خونه من سوپتو برداشتم و تا شب خونه مامان فاطمه بودیم.اولش خیلی بدو بدو میکردی و باپرنیا و احسان بازی میکردی.عصر خوابیدی.الهی بمیرم وقتی بیدار شدی نمیتونستی اصلا راه بری؛پاتو می کشیدی روی فرش و به زور راه میرفتی.مامان فاطمه زحمت کشیدند و روی پاتو سشوار گرفته و پماد زدند.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز