ترنم
لينک دوستان
3
1
5

دیروز ظهر من و بابا اومدیم مهد تا در مورد کلاس و وضعیت روحی شما با خانم شاهدی صحبت کنیم.

خانم بیکی هم میگفتن هی دستتاتو تکون میدادی میگفتی "مادر بوش".

البته صبح هم تلفنی من باهاشون صحبت کردم و قرار شد فعلا پیش خاله فاطمه بمونی تا دوساله که شدی بری پیش خاله آزاده.همون موقع خانوم شاهدی بهت گفتند که ترنم بریم پیش مادر.دستشونو گرفتی و بطرف پله ها رفتی.از پله ها هم خودت میرفتی بالا.الهی مامان قربونت بره.دستهاتو گرفته بودی بالا تا بغلت کنن.میترسیدی خاله از پیشت برن.وقتی هم بغلشون شدی چشم و ابروتو نشون میدادی و میگفتی چش چش ابرو.

خانم شاهدی میگفتن اینقدر خوشحال بودی انگار که دنیا رو بهت دادن.

من نگران بودم که عادت نکنی و هرپایه ای که بری بخوای خاله فاطمه هم همراهت بیان بالا.از نظر آموزش هم میترسیدم از دوستهات عقب بیفتی.بعد از صحبت و مشاوره با خانم شاهدی تصمیم گرفتیم که فعلا پیش خاله فاطمه بمونی .مواقعی هم که شیرخوارها خوابند تو و هلیا (اونم نمیخواسته بره پائین) رو بیارن پایین تا هم عادت کنید و هم آموزش ببینید.خاله فاطمه هم باهاتون کار کنند.تیرسال آینده هم بری پیش خاله آزاده؛چون هنوز کوچولویی و بچه های اون پایه درشتند و ممکنه بخوری زمین.

کلا هم دختری هستی که از بازی گروهی خوشت نمیاد و دوست داری تنها بازی کنی.با همه ارتباط برقرار نمیکنی. خیلی با محبتی.هرکی بیشتر بهت محبت کنه و بوس و بغلت کنه پیش اون میری.امیدورام بزرگتر که شدی روابط اجتماعیت بهتر بشه

دیگه ساعت 13:00بود گفتم ترنم هم بیاد بریم خونه و سرکار نرفتم.خونه که رسیدیم مثل قبل دویدی طرف نی نی هات و باهاشون بازی میکردی.طرفهای بعدازظهر خیلی خوشحال بودی و برای خودت راه رفته و میخندیدی.الهی بمیرم که اینقدر غصه خوردی.خداراشکر که زود فهمیدیم .امیدورام ضربه روحی نخورده و دراز مدت تاثیری روت نذاره.

[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز