ترنم
لينک دوستان
3
1
5

سلام عزیزم

الهی بمیرم بعد از سرماخوردگی و 4روز مهد نرفتن ،دوباره صبح ها گریه میکنی.شنبه عصر که بابا اومدند مرتب میگفتی میخوام برم خونه خودمون .موقع خداحافظی هم مامان راضیه بهت گفتند مامان هنوز حالت خوب نشده فردا صبح بیا اینجا.گفتی نه میخوام برم مهد پیش خاله آزاده.خوشحال شدم که از مهدت راضی هستی و دلت تنگ شده.اما صبح ساعت 7:00بیدار شدی و شروع گردی به گریه.من میخوام اینجا باشم خونه خودم.نمیخوام برم مهدکودک.تا ساعت 8:15 من و بابا نشستیم کنا اتاقت تا بازی کنی.بعد دیگه راه افتادیم.تو راه مرتبا میگفتی دوست ندارم برم مهد.الهی مامان بمیره.با گریه ازم جداشدی.تماس گرفتم حالت رو از خانم شاهدی سوال کنم گفتند صبح تا بحال داره گریه میکنه و فعلا اومده تو دفتر پیش من آرومه.دل تو دلم نبود.از طرفی هم جلسه داشتم.بعد از جلسه مرخصی ساعتی گرفتم با مهد  تماس گرفتم آماده ات کنند و اومدم دنبالت.وقتی اومدم بعد از چند دقیقه ای با خانوم شاهدی اومدی تو دفتر.با صورت شسته اما چشمان ورم کرده و قرمز.کیفت رو بهم دادند و گفتند سوپت گرمه کمی از اون رو خوردی.وقتی اومدیم خونه تا قاشق غذا رو جلو لبت آوردم گفتی داغ دهنم میسوزه.گفتم مامان هنوز که تست نکردی.الهی بمیرم.......................

خداراشکر دو کاسه خوردی آخه از صبح هیچ چیز نخورده بودی.

فردا صبح هم ساعت 6:00بیدار بودی و وسط تختت نشسته و گریه میکردی میخوام اتاقم باشم نمیخوام برم مهدکودک.بالاخره بردیمت خونه مامان بزرگ.اونجاهم تو نمیرفتی.اول که توی کوچه یه گربه دیدی و تا ته کوچه دنبالش کردی.بعد هم از صدای جیغ و گریه های تو احسان بدار شده و اومده بود دم در کیه چه خبره؟تو هم تا اونو دیدی گفتی:"خرس خوابالو اومدو زدی زیر خنده"خدا راشکر با دیدن احسان رفتی تو.تا ظهر اومدیم دنبالت.دست مامان بزرگ درد نکنه خیلی بهشون زحمت دادیم.

روز سه شنبه هم رفتی خونه مامان راضیه.از روز چهارشنبه تا شنبه بعد هم خونه مودندیم و منهم مرخصی گرفتم.راستی تا حالا16روز مرخصی استحقاقی رفتم.نمیدونم با این کارای شما چه جوری تا آخر سال برم سرکار.

عصر روز سه شنبه هم میخواستیم بریم باشگاه خونه مامان راضیه نموندی و با ما اومدی باشگاه.اونجا هم فقط 20دقیقه با تبلت و دفتر نقاشی و کتاب شعر سرگرم بودی و شروع به نق زدن و گریه کردی.از روز بعد دیگه باشگاه هم نرفتم.

چهارشنبه و پتجشنبه شب هم عروسی دختر خانمهای همسایه مون دعوت بودیم.خوشحال بودم که از عروسی رفتن خوشت میاد و این دو شب روحیه ات هم عوض میشه.اما چهارشنبه که از دم در خونه تا تالارتو ماشین گریه کردی و جیغ میزدی.تو تالارهم همینطور تا اینکه خاله فائزه و زندایی عارفه اومدن خداعمرشون بده باهاشون آروم شدی.دیگه توبه کردم که عروسی برم.شب بعد هم نرفتیم.

کلی این چند روز فکر کردم آیا مهدکودکت رو عوض کنم ،یه پرستار برات بگیرم،اون روز تو مهد چه اتفاقی افتاده که اصلا اسم مهد رو نمیشه آورد یا گریه میکنی یا اصلا بی توجهی و جواب نمیدی؟و خلاصه .....

 توکل با خدا

 

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان فاطمه ]
درباره وبلاگ

ترنم جان ساعت 16:00 روز چهارشنبه در تاریخ 19/11/90 با وزن 3500 و قد 53 به دنیا اومد و خوشبختی مامان و باباشو تکمیل کرد.قدمش گلباران و سرشار از برکت ،سلامتی و شادی باشد.ان شا الله
موضوعات وب
 
امکانات وب
فال امروز